تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

 

 

 

« یا یا یا »

 

 رسیدیم به نفل ِآن دوستی که تا پیش ِپای‌تان داشته‌ام ؛ فیدل ِکاستروی سیگاربرگ‌هاوانانام . آن‌وقت‌ها که یادش به‌خیر بود نوک ِشاخ‌های‌مان تازه ترجه زده بود ، رگ می‌کرد دوتا از دو طرف ِبالای سر و آن‌یکی فیدل ِکاسترو که همین‌یکی هم بود داشت کنار با کنار رفتن از قدرت می‌آمد . ادبا می‌گفتند « زورش همین‌قدر است » مراحل ِملال‌آوری به ملال‌آوری ِگفتن ِادبا مر مراحل ِملال‌آور را طی می‌شد از فیدل به رائول که بیاید جایش . امّا آن فیدل ِکاستروی سیگاربرگ‌ ِهاوانانام که از همین جا هم نام و نسبتش واضح‌تر بود یک سلسله عکس گرفت که آخرش کلاغ می‌شد . یعنی کلاغی که روی بلندترین جای درخت بود ، روی درخت ِگوشه‌ی عکس بود که در عکس ِاوّل تقریباً به چشم نمی‌آمد ( کلاغ ) . در عکس‌های بعدی برای عکاس نزدیک شدن به گوشه رفتن بود . گوشه می‌آمد میان .  کلاغ باز هم نمی‌پرید ؛ با آناتومی ِثابت تا پیری . شهرت ِعکّاس با سنّ‌وسال بالا می‌رفت و بزرگی . امّا عکس مال ِآن قدیم‌ها بود ؛ جوانی و تازه ، می‌گرفت – بلندپروازترین پرنده غاز – مملکتش ، من بود ، ملکی بود شش‌دانگ‌ونیم که راهروهایش به هم راه داشتند و توی اقیانوسش لنین شنا می‌کرد .

 نفتالین نبود و گاگارین هم . دکتر مستور ِحبّ‌الاوطان بود که می‌گفتندش . گرومیت بود ، گرانیت و بیسکویت . هیولا و آلت ِبه فرم آمده ؛ آن‌قدر سالم و . . . که بود ( جوان و جویای نام ) که پیش‌نهاد کردند ( کردیم ) بهش فضانورد شود بزند تو دهن ِاستکبار . از راهی راه پیدا کرد ، از خشکی و آب و نسیم ِدریادار . تست داد . آموزش‌های مقدّماتی و دوره‌ها را که گذراند که همین‌ها شدند نه سال ِخورشیدی ، این میان حسابی فرنگی شده بود واسه خودش طوری که دیپورت که شد بازشناختنش خیلی سخت بود . چرا دیپورت آخه ؟ « آُه شیت ! تو آخرین مرحله ردم کردن ( دروغ می‌گفت . یکی‌دوتا مونده بود تا ته ) » توی این مرحله ( یکی‌دوتا تاته‌مونده ) باید به فراغ بال ذهنی می‌رسیدند . باید ترجیحات ِروحی به حدّاقل می‌رسید و خاطره ، تمثال یا هر چیز ِسخت‌جانی تقلیل پیدا می‌کرد . شستشوی مغزی در کار نبود . همه‌ی چیزها می‌ماندند فقط در پرتوی از روشن‌بینی ِآخلاقی و عقلانی ِمتعارف و با جواز ِآن . ظاهراً یکی ( یکی و فقط یکی ) از چیزهای توی کلّه‌اش را علی‌رغم ِسه ماه و چهل روز تلاش ِفرنگی‌ها ، فرنگی‌ها نتوانستند هم‌حدود ِبقیه کنند ( به قول ِخودش « سخت‌جانی » می‌کرد ) وقتی بالاخره مقر آمد که چه بود آن زائل‌نشدنی ِتخفیف‌ناپذیر ، جماعت حق داشتند تا به امروز هم دست بگیرند برایش . فکرش را کرده‌اید درست وسط ِفضا ذهنیّت‌های پیش‌بینی‌ناپذیر چه‌ها می‌شود بکنند ؟ آن‌چه حریفش نشدند تصوّری بسیار واقع‌بینانه از کون ِجنیفر لوپز بود که هر بلایی می‌آوردند سرش ( سر ِکارآموز ِفضانوردی ) دقیق‌تر و فنی‌تر می‌شد ( آنجای جنیفر ِخیالش ) و همان‌طور فنی تا همان نزدیکی‌های مرگ ماند و این ماجرا آن‌قدر مفرّح و معروف شد که چهار سال ِبعد که هنوز با تدریس خصوصی ِفیزیک ِناسا ( نوعی فیزیک ِناسایی‌ست ) روزگار می‌گذراند به گوش ِجنیفر رسید و تقریباً بلافاصله فرستاد دنبالش که بیاورندش ( ببرندش ) . شد شوفر ِمارک آنتونی . این‌طوری یک دروغ کاری برایش کرد که آن‌همه سلامت و طبیعت که در خود داشت نکرده بود . حتماً دروغ‌های دیگری هم گفته . امّا من فقط این‌یکی را می‌دانم . تا بیست‌وسه سالگی که تقریباً مطمئنم دروغ نگفته بود ( 23 سالگی خودش ) این یک دروغش این بود که لوپز ، گونزالس و من‌حیث‌المجموع هیچ خواننده‌ای « سخت‌جانی » در مغز ِاو نداشت ( گوش ِموسیقی ِمتوسط به پایینی داشت ( زیر ِوسط ) ) و در ضمن چطور همه‌ی ما نفهمیدیم وسط ِفضا ( درست همان‌جا ) تهی‌گاه ِیک زن ، حتی اگر کون و کپلی مثال‌زدنی ، باسن‌مآب و لمبروار باشد ، چه خطری می‌تواند داشته باشد ؟ اصلاً چیست آن جز نشاط‌آور دلخوش‌کنکی دلگرم‌کننده ؟ آن تصویر که سخت‌جانی آن‌قدر در ذهن ِاو می‌کرد که ردش کردند ( دیپورت ) تصویری له‌شده و دوبعدی بود از خون ِگوسفندی که جلویش بعد از ختنه‌سوران قربانی کرده بودند . هرگز این تصویر قدرت ِگیاه‌خوار کردنش یا حتی سوق ِمختصرش به آن سمت را نیافت . امّا ناساست دیگر ! تحمّل ِهمین را هم حتی ندارد . پای کِی‌جی‌بی هم ( به قول ِخودش ) البته وسط است ( لااقل تا مدودف ) . خدمت ِشما که سرور ِانورم هم باشید عرض شود حقیقتاً بنده نمی‌دانم چرا دروغ گفت ! حیران مانده‌ام چرا شرم ِما آدمیزاد جماعت از آشکار کردن ِآن حسّاسیت‌ها و عواطفی که سخت‌جانی درِمان می‌کنند به مراتب بیشتر از بروز ِلودگی‌های عمومی‌ست . دروغ عرض می‌کنم خدمت‌‎تان . همه را می‌دانم ؛ مثلاً همین ادای فضانورد ِناکام و شوفر ِبعدش که ما را گیر آورده بود . دکتر مستور ِحبّ‌الاوطان آخرهای عمر سر بر شانه‌ی زن می‌گذاشت از درد و سنگینی . حواله به دل می‌کرد . قلب ِچپش داشت باز‌می‌ماند از حرکت . جنیفر ماند و کون ِفرضی و ِدروغینی خوب فنی مانده به روایت ِمغلق ِشوفر . پدرسوخته این‌طرف که می‌رسید مثل ِآنها صحبت می‌کرد . ما را گیر آورده بود !

 ما را ، نزدیک به هم که بودیم ، بیشترمان را ، گیر آورده بود . توی فیلم که بود هیولا می‌شد جایی . حالا که می‌آید توی رمان هِی می‌ترسد بعضی جاها برود ، هیولا شود و یک‌ریز می‌پرسد « آیا من هیولا شده‌ام ؟ » دست به سر و صورتش می‌کشد و اسمش اسماء‌ تروداکتیل‌زاده ملقب به هواپیماست ( فضایش )

- تروداکتیل همونه که زمینا رو شخم می‌زنه دیگه . نه نیما ؟ - نه احمق اون کروکدیله . تروتاکدیل شخم نمی‌زنه . تخم می‌ذاره – تروتادکیل ؟ تو که گفته بودی اریترومایسین ! – نفازولین گفته بودم احمق ! لونفالوزالین ! – چه خوب یادته !

 داشت یادمان می‌آمد عنایت ِخاصّه‌ی خودمان به نفتالین و طعمش که فرض می‌فرمایید و گاگارین و گرومیت و . . . که ختم ِغائله شد : نفتالین یه دایناسور ِپرنده‌ست . شماها یادتون نمیاد ؟

 اسماء‌تروداکتیل‌زاده‌ملقب‌به‌هواپیما گفت : « من نه » خیلی راست می‌گفت . سرش را بالا که می‌گرفت ، نزدیک ِچانه چهره‌ی بی‌رحم ِیک مرد را می‌توانستی تشخیص بدهی ؛ مردی که می‌تواند هِی بکند . چه مردی ! جلّ‌‌الخالق !

 . . . مردی که می‌توانست انقلابی در صنعت ِآرایش و آبگوشت به پا کند . امّا انقلابی‌هایی که به محضر و چشم‌انداز فرستاده می‌شدند ، بیشتر جوانانی با طور و مسلک ِتروریستی در بینی به بالای صورت‌ها ، صورتک‌ها و جمجمه دیده می‌شدند .

 

« همه‌ی این‌ها که با هم بودند »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 4:8  توسط نیما صفار  | 

 

 

 

« غاز یا اردک »

    

 

 همین اوّل ِاین بنویسم خدمت‌تان که نویسنده می‌خواهد کونش را پاره کند ( دارد می‌کند ) که چیزی سکسی از تفاوت ِسانت ِگردن ِغاز و اردک درآورد که این بنده‌ی . . . به دلایل ِعیده مانع می‌شود ( دارم می‌شم ) . امّا واسه این‌که نمیرد از کس‌شعر نگفتن ادامه می‌دهم آن خروسم که با یاد ِلولی‌وش ِمغموم یادش افتادم دچار ِکُتِگی بود و به فرمایش ِمازنی‌ها خروس‌کته و آنقدر کته‌خروس که می‌رفت که روی مرغ ِلاری ِبنده و پر ِگردنش به نوک می‌گرفت ، هر چه معکوس ِحرکت ِمعروف ِمایکل روی پر و تن ِمرغ می‌کرد آنجایش به آنجایش نمی‌رسید و همین‌طور بوکسوات روی مرغ می‌کرد تا مرغ بیاندازدش . در منطق‌الطیر ازمرغ‌افتادگی حادشده‌ی ازاسب‌افتادگی‌ست : یعنی : لوسی لوسی – خروسی : خروسی خاکستری با تاج ِنارنجی ِشب‌رنگ : از میان ِدو خروس که تحمّل ِهم را ندارند ، ارباب سر ِگناه‌کارتر را نمی‌برد . سر ِچاق‌تر را می‌برد . حتی معتدل‌تر از این : می‌گفتند خر ِحضرت ِعیسی هر وقت می‌مرد ، چیزی به پایش می‌کوبید آن حضرت که در جا زنده می‌شد – بعدها نعل شد آن چیز – آن سال‌ها نوعی از تربیع را ماه ِحادث می‌گفتند . گلستان گفت : « فقط نباید خوب بود . کافی هم باید بود . » حرف‌های گالیوری . . . گفتم : « چرند نگو سعدی » گفت : « من ابراهیمم . » گفتم : « پس لابد اصغر منم » آتشی شد . پشت کرد به من پرید بپرد توی کارون که اجل مجالش نداد . فرود در شطّ‌ ‌العرب آمد . اسب ِتارکوفسکی هم که از همان اوّل‌ها از همان ورها می‌گذشت در مه گران‌سر شد و هم کمی وحشی که از اوّل بود با همان درختش ، همان ! بسّه‌ته ؟ « بسّه‌ته ؟ » بعد آفتاب شد با ابرهای سالم در آن آسمان . بس بود .

 چیزی به پایش می‌کوبید . صدایش می‌رساند بیشتر حرف‌های خوب بزند . درآمدم : « دعوا ؟ . . . سر ِچی ؟ » « هیچ » « خوب . اکثر دعواها سر ِهیچن ! امّا دعوا سر ِچیه ؟ » « سر ِهیچ » « سر ِچیش ؟ » « اونا معتقدن هیچّی نیست . امّا ما می‌گیم هیچی هست . » « همین ؟ » « خوب ما همه چی رو از همین هیچی که هست شروع می‌کنیم . به فرموده‌ی شاعر ِمزدشتی هیچیم و چیزی کم . » « آها ! اون پشه‌هه تویی و اینا ؟ » « نه دقیقاً . من هیچ ِخودم رو دارم . » « من چی ؟ » « شما ندارین » « شکر ِخدا ! عوضش من کلّی چیزمیز دارم . » « باز خوبه لااقل خدا رو قبول دارین » « آره ! آره ! پس چی ؟ » صراحتاً عرض به حضور ِذی‌نورتان نمی‌دانم جویای احوال ِاعتقادی ِمن شده بود یا نظرم را می‌خواست . در هر دو صورت نظر ِبنده همان که اغلب عرض می‌کنم بود : « من نه چپم نه راستم . فقط هردوشون هستم . » دو می‌گذاشتم یک نماند خداوکیلی ! هم‌پوشانی ِسیاست و دیانت جز این ؟ هذا و کلّا ! رواق ِمنظر ِچشم ِمن آشیانه‌ی توست خداییش ! البته این‌جانب از همان قرن که بر شانه‌ی آن شیخ بودم ، هم‌چنان بی‌اعتقاد به تناسخ بودم و هستم تا حالا . امّا می‌گویم این طبع ِمن شاید از آن کروکدیل ِدم‌پهن ِمیان‌وزن که آلرژی به رنگ‌های قرمز و آبی داشت و در مردابش هم ماهی فقط به این دو رنگ ِقرمز و آبی بود باشد که خود و هم‌نوعانش خزه‌رنگ بودند و به ناچار یا خزه‌های مرداب می‌خورد یا وسوسه‌می‌شد هم‌رنگ‌های غذایش ، هم‌نوع‌های خودش را بخورد یا لااقل گاز بگیرد یا نیشگون که فکر می‌کنم نمرد تا خورد و من مثل ِیک زندگی که پیش‌تر داشته‌ام و هر دو نبود ، در خاطر دارم و از این است که طبع ِقتل ِمتعارف و میانه ندارم . گاهی از گاز زدن ِسیب و شکستن ِگردو یا از گاز زدن ِگردو و شکستن ِسیب شرم می‌کنم و گاهی مهتابی ِبسی جنایات می‌شوم و شاید نمرده‌ام تا کرده باشم و این میان ِارتفاع که گرسنه بودم که شکم ِکروکدیل نمی‌گرفت قلقلک ، بالا که می‌رفت منظر ، کون ِیک سیاه‌پوست دیدم ( زن ) که بلند و برهنه و ورزیده داشت می‌رفت ( جناب ِکون ) و چه خوب می‌لرزید ( خودش ) بدجوری چون چلوقطار ِتهران-قم وصله به دم ِستاره ، گوزو می‌پرسد : چرا تو از اون زن ِسیاه‌پوست که خوابشو که می‌بینی که میگی ، فقط چیزه ، از باسنش حرف می‌زنی ؟

 قاعدتاً یک گوزو باید یک همچین سوألی بپرسد . مسأله‌ی صورت هنوز برایم ابهام دارد و درباره‌ی جاهای دیگر سینه مالامال ِدرد است ای که در قلبم کمی – گوزو : از صرف ِدهان در بی‌وقته ! چی می‌شد حبّ قلیون و حبّ سیگارت و پیپ و چپق و غیره هم می‌آمد بازار ؟

 واقعاً مثل ِاین‌که این خانم‌ها واقعاً حسّ زیبایی‌شناسی ندارند : یه‌بارگی بگو شیافش ! یادت میاد تو قلیون تربچه‌نقلی می‌نداختیم تو دوره‌های زنونه می‌کشیدیم ؟

-         تو تو اون دوره‌ها چیکار می‌کردی ؟

-         تو اون دوران سرکتاب‌واکن بودم .

-         پس چی شد ننداختنت بیرون ؟

-         نردبوم زیرم بود .

-         الان کجایی ؟

-         بیرون

 ولع ِجزئیّات داشت . هر جایش را می‌گرفتی همه جایش می‌رفت جنوب . سگ ِزرد را برادر ِشمال می‌دانست ( در مورد ِمیانمار . . . می‌گفتند مال ِزیر ِمدار ِ20درجه است . جای پا بود . آن‌قدر پایین رفت که خورد به ناو ِهواپیمابر ِآیزنهاور که توی خلیج ِفارس واسه ما و خودش صلات ِظهر ِآبهای گرم این‌ور و آن‌ور می‌رفت . اظهر من‌الشمس شد امنیّتی شدن ِچیزها ) دست ِخالی برگشتند آدم‌ها . دوباره فرستادم دنبال‌شان بروند پی ِدنبال‌شان ، دست‌خالی برگشتند .

 آقای مرموز ( لی‌هاروی‌اسوالد ) : اگه تا 48 ساعت دیگه پیدا نشه ، 89 ساعت ِدیگه کت‌بسته تقدیم‌تون می‌کنیم .

 گربه‌ی برمه‌ای ِایرانی‌الاصلی به نام ِمیانمار : می‌گن با گروهی از سگای بسته ارتباط داره .

 جهت ِاطّلاع ِشما وب‌خوانان ِمحترم عرض در هامش می‌کنم : سگ‌های کوتوله و گاه پاکوتاهی با پوزه‌های زاغارت و لبخندهای حقیقی و دیپلماتیکی بر لب‌های سگی‌شان . گفتم : « نقاشی می‌کنی یکی از لبخندهای فراموش‌نشدنی را بر چیزشان ؟ » کرد .

 رفتیم دیزی‌سرای هولاهوپ . بنده بیشتر هونولولو سفارش می‌دادم . خوش‌مزه‌ترین قسمتش میک زدن ِاستخوان‌ها بود که مزه‌ی انگشت ِترد می‌دادند . آخر ِشب هم در ایّام ِسعد ، مراسم ِسوسیس و گاز ِخردل داشتیم با نوشابه‌ی رژیمی . هر بار آخر ِمراسم یکی‌دو نفر آن پشت می‌مردند « بوووم » بروبچس ِسچفخا هم بودند که از گوشه‌ی لب در درصدی از زمان « سچفخا » می‌گفتند . نمی‌گفتند . از لای دندان‌هاشان درمی‌آمد . ربط به زبان داشت . امّا چون جهان جای ماندن است ( ماندن ِما نه ) آن‌وقت‌ها رامشگران وقت ِخوردن عربی می‌نواختند ، وقت ِکار که نمی‌کردیم عریضه پر می‌کردند و وقت ِکردن می‌دادند . آن‌وقت‌ها مطربی مفعولیّت بود . بنده رویم به دیوار فقط نی می‌نواختم محزون . حزنش دلیل داشت . بی‌دلیل هم می‌شد . خرج ِعملم را درمی‌آوردم . برای امرار ِمعاش پرنده می‌شدند . پیاده می‌شدند برای امرار ِمعاش . پول درمی‌آوردند که سیر شوند . سوت می‌زدند که نمیرند . تولید ِمثل هم می‌کردند با هاگ و خایه . در عمق و نهایت ِحباب ِخاک سایه‌ای حشره‌وار داشتند ؛ سایه‌ای مارپیچ‌تر از شهاب ؛ شتابی حشره‌وار برای نمردن . یکی‌شان متخصّص ِآناناس بود و چندتا همه‌ی لبنیّات . بیشتر ِچندتاشان همه بودند . بقیه کس ِشعر به هم می‌گفتند جایی دور از هوا و نزدیک ِخدا که گیس‌بریده‌هایش ولو توی آسمانش بودند .

 خلاصه آنقدر عجیب بود قضایا که شاخ‌های‌مان کهیر بزند . بعد از معالجات ِطولانی و حوصله‌سربری که نوشته نشد ، همیشه دست روی جای کهیر ِسابق که می‌گذاشتیم ، احتمال ِشاخ‌داشتن‌مان هم می‌رفت . کم هم نبودند آنهایی که پز ِکهیر ِشاخ‌شان را بدهند ؛ زن و مرد هم نداشت . هرجای‌شان را که می‌گرفتی ، یک‌جوری میان ِتن بود .

 ساعیان سوسه می‌آمدند که دلّاک اضافه بر نان‌خورهایش شده و پرندگانم را می‌خورند . شمردم و بازشمردم . طیّ این‌همه سال حتی یکی هم ازشان کم نشده بود . چنتاشان نبودند که رفته بودند روی تخم‌های‌شان بخوابند ( خوابیده‌اید این‌طوری ؟ کار ِشاقی بود ! ) اصل ِمقادیر ِثابته را عوام هم حتی به خوبی می‌فهمند علی‌رغم ِاین‌که میان ِمغز ِمن و مغز ِایشان ، صدالبته کرام‌الکاتبین است با شکم‌های سیر و رامشگران هنوز مشغول به اقوال ِمشهور . می‌رفتند صحراهای دور رفتار ِمورچه‌ها را نگاه و تحقیق کنند . آنجا مغزشان شکوفا می‌شد و جمجمه‌شان نازک . می‌مردند . جمجمه از آهیانه‌ناحیه‌اش ترک که می‌خورد ، صدای ویفر می‌کرد که بشکنیش . رغبت ِمورچگان به ذرّات ِبیسکویت در حساب و شماره نمی‌آمد و به برگهای گل با رنگ‌های گوناگون . برخی از مورچه‌ها طلایی بودند و بیشترشان بزرگ‌تر .

 این‌ها را می‌شد نوشت . کتابش « جایگاه ِصحرانشینان در صنعت ِسینما » معطوف به صنعت ِپناهندگی ِجنگی بود و فستیوال‌های انسانیّت . جرأت داشت زیر ِسقف ِسفت بخوابد بشاشد به دیوار ِسفت ِچادرنشین‌ها . مرگ‌ومیر که پیچیده بود در اتاق‌ها و صحراهای عمارت ، چگونه ببری‌خان خواجه‌ی حرم‌سرا شد ؟ بماند . فعلاً همین‌که عاشق ِگربه‌ای ترجیحاً ماده شد بدون ِاین که بداند از نسل ِگربه‌سگ است بدون ِاین‌که ذرّه‌ای درک از کاندویی که زاییده بود مانده برایش باشد ؛ بدون ِحافظه . فرویدویونگ ( یونگ‌وفروید ) که قبلاً یونگ‌وفروید ( فرویدویونگ ) بودند ، داشتند چیز ِجدیدی می‌شدند . قرار بود یکی‌شان نقش ِآرنولد شوارتزنگر را بازی کند و یکی وودی آلن . امّا کم مانده بود رضایت به همان لورل‌هاردی بدهند یا تام‌وجری که بالاخره والاس‌وگرومیت ( تام‌وجری ) شدند . عکس ِلورل‌هاردی را روی آسمان‌خراش برای قبل‌ترها هم بیاوریم اینجاها با ویفر در مغز ِاستخوان یکی از بچّه‌های سچفخا باز « سچفخا » از گوشه‌ی سبیلش می‌گفت و همین‌طور می‌رفت که جبرئیل سیسه کنار ِگربه در پاگرد ِپلّکان . سهله آواز می‌خواند . روز اوّل : آواز خواند . روز ِدوّم : بالا آورد . روز ِسوّم : آواز خواند . مرد و دختر از پشت ِمصلّی به میدانچه آمدند از عیان و آشکار دیده شده ، پابه‌پا میان ِزمان و عاشق . بچّه‌گربه که در اتاق نیاید بیرون می‌رفت و کاسه ماست را ریخت و روی ماست‌ها موسیقی گوش کرد .     

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 4:20  توسط نیما صفار  | 

 

 

 

« قاز یا عُردک : ( غاز یا اردک ؟ ) »

 

 سلطان‌بابا وقتی قرار شد دیگر ولیعهد نباشد ، از تبریز ، که در حلقه‌اش نبود ، راه افتاد سمت ِتهرون ِخودمون و رسید و روزی از روزهای ایّام رفت به حلقه‌اش ( حلقه‌ی تهرون ) و آن تو ابوالحسن جلوه دید . دست را قرار داد سایه‌بان چشم و سلطان‌بابایی ( نامش ناصر بود ) گفت : « حسن جلوه که میگن تویی ؟ » ابوالحسن : « قربان ، ابولشو خوردین . » سر ِسفره بی‌ادبی‌ست ابول . به کار پای سرسره می‌آید . یومیّه ورق می‌خورد احوالات ِناصری . شاید این مرد هر روز انفیه‌دان زمرّدنشان را از جلوی من رد می‌کرد . گلوی زمرّد گیر پیش ِرکسانا بود . مرد مثل ِغلام‌بچّه‌ها زمرّد صدا می‌شد . این دوروبرها همیشه آدم زیاد بوده و فقط وقتی می‌شود بسیار بسیار تنها بود که مشاهده‌شدنی هم در کار باشد . مشاهده را البته این‌جا آدمیزاد می‌کند . حضرت ِکروزوئه هرگز تنها نبودند (

 خانه پر بود از چیزهای خوب قدیمی و چیزهای نوی خوب . یعنی از نوها خوب‌هایش را آورده بودند و قدیمی‌ها هم که خودبه‌خود خوب می‌شوند . یک بار که ناصر نبود کلّی پول داد که بگذارند یک خشاب مسلسل را شلّیک به هوا کند و حوصله‌اش دیگر از دست ِآدم‌های معمولی که لکّه‌های روی دیوار را فقط لکّه‌های روی دیوار می‌بینند سر رفته بود بس که مشت ِملول به دیوار ِبسته می‌زد . ناصر که بود ، مشتی مسلول و دست در گلو کپّه و لخته روی بیشتر ِآفتاب‌روی تراس می‌شدند . جا باز برای استفراغ ِبیشترمان داشت می‌شد . حالش به هم می‌خورد هم از آدم‌ها و هم از لکّه‌ها با لکّه‌ی خودش که بزرگ‌تر بود با بازی شدن . دائم از « مَق » می‌گفت و چون همیشه عادت داشت کارهایش را با کار ِدیگری همراه کند ، هر وقت کار ِدیگری یادش می‌آمد ، کارهایش هم یادش می‌آمد . از آن هم بدتر ، گاهی ناچار به شبیه‌سازی و مطابقت ِموبه‌مو می‌شد تا به خاطر بیاورد عطسه باید مثلاً بکند . نمی‌کرد . رهبری می‌کرد امّت را و هنوز استعداد ِشگفت‌زده شدن از واکنش‌های امّتش را داشت . دیده‌اید دم ِگربه چطور گربه را غافل‌گیر می‌کند ؟ انگار دم مسأله‌ی لاینحلّی‌ست که از جایی اضافه به او شده . این رهبر هم مادرزاد رهبر نبود که ! ناصر که بود ، بیشتر وقت‌هایش نبود

 ) زندگی ِبی‌سروسامان و حدیث ِپر آب ِچشمی که داشت ( فی‌المثل بچّگی‌هایش مورد ِتجاوز ِجنسی قرار گرفته باشد ) خلّاقیّت ِدیوانه‌کننده‌ای را در او ترکانده بود که انگشت ِهمه‌مان را حدّاقل به دهان می‌کرد . البته همیشه خر خرما نریده است . و این از آن رینش‌های استثنائی بود ؛ تقدیر و مصلحت و می‌دانید دیگر . . . هر مصیبتی در زندگی شکوفایی ِاستعداد نمی‌آورد ( گاهی بی‌مصیبت بهتر است ) . . . داشت رساله‌اش « فناء فی‌الحق ، فی زیارت‌المَق » را برای ما باز می‌کرد ؛ مستدام در داشتن و کردن بودن : توی این فیلم‌ها آدم‌هایی را می‌دیدیم که از چیزهایی ناراحت یا خیلی ناراحتند یا آدم‌هایی که از چیزهایی خوش‌حال و خیلی خوش‌حالند . یک‌عالمه آدم دیدیم همه‌ی ما توی این فیلم‌ها . امّتش توی تلویزیون بودند و ما پای منبرش . تخصّصی بی‌بروبرگرد در عصبی کردن ِآدم‌ها داشت و حتی رگ ِاین بنده‌ی سیب‌زمینی را بارها جنبانده بود . معتقد بود آدم‌ها وقتی عصبانی هستند ، قابل‌اعتمادترند . البته پر بی‌راه نمی‌گفت . هیچ دشمنی خیانت به دشمنش نمی‌کند . خباثت در دشمنی می‌تواند کم گذاشتن از دشمنی باشد و کم‌فروشی در خشم و کینه . خیلی می‌خواست صاحب ِخصیصه در گفتار باشد ( دلش می‌خواست به جهد بلیغ ) امّا فقط اشراف‌منشانه صحبت می‌کرد و هم اموالش دانسته‌هایش بودند و هم دانسته‌هایش اموالش هم بودند . « چی میگه مگه ؟ » سخن می‌راند : « آن‌چه نباید کرد این است ؛ نشستن بعد ِبرخاستن . بعد ِبرخاستن باید برخاسته‌تر شد . . . » این را در ابتدا به ما که برخاستیم به تشویقش و نشستیم گفته بود . کم‌فروشی در خشم و کینه نمی‌کرد . پیمان‌هایی که اوّلش همه به هم اعتماد دارند ، طوری که راحت پشت به هم می‌کنند ، همیشه آبستن ِفجایع ، خیانت‌ها و مفاهیم ِبزرگند . برای همین ما آن راه و رسم را داشتیم . جماعت چون مثل ِپیامبران و طفلکی کودکان ِپاک و معصوم بود ، هیجان‌زده و احساساتی برخاستند و این‌طوری چون بود صدایش شبیه ِشیری شده بود که از وسط نصفش کرده باشند . پوست ِسیب را تف از لای چند و دو دندان ِشیری‌اش می‌کرد . یعنی حرف‌های آیت‌الله می‌گفت ( قبل از ماجرای بهشت و حباب ) : « دو نور . . . یکی نور ِاعلی ، یکی نور ِسفلی . نور ِسفلی همان نوری‌ست که می‌بینیم که نور ِخورشید و ماه و ستارگان ( است ) می‌گویند بعض ستارگان هزار سال ِنوری فاصله با ما دارند . یعنی نور که از آنها ساطع می‌گردد تا برسد به ما ، هزار سال ِنوری ، نه از این سال‌های معمولی ، وقت می‌برد . نورهای مصنوع هم نور ِسفلی هستند . البته نور ِکرم ِشب‌تاب و نور ِفسفر هم از همین نوع است . نور ِاعلی نوری‌ست که نمی‌بینیم جز با چشم ِبصیرت . نور ِسفلی نوری‌ست که در جهان است و نور ِاعلی نوری‌ست که جهان از آن است . مرتبه‌ی مؤمن مرتبه‌ی بین‌النورین ( است ) مرتبه‌ی بین ِآن هستی که نیست می‌شود و آن‌چه نیست جز به هستی ِمطلق . . . » صمصام ( هنوز یه‌وری نشده بود ) زیرلبی وسط تشویق‌های دهنی حضار در ِگوشم گفت : « انم گرفته » این بنده‌ی کوچک ِخدا : « یه بارم جنبه‌ی مثبت ِقضیه رو ببین » « . . . ( . . . ) . . . جدّی جدّی انم گرفته » راست می‌گفت . سرخ شده بود . رید به خودش ؛ نه از ترس و کئووالانس و الکترووالانس و از هیچ جز پرخوری و بدخوری .

 نمی‌دانم چه خورده بود که فقط اَن ریده بود . آن‌وقت‌ها تازه به واسطه‌ی ابتکارکی که پشت ِمیز ِمذاکره زده بودم نیمچه شهرتکی به هم رسانیده بودم که عرض خواهم کرد خدمت‌تان ( شکل ِشهرت را ) و بعد که به این خدمت‌گزاری رسیدم ، به آن گره‌ی صدراعظمی می‌گفتند . دادم گره به پاچه‌های شلوارش بزنند . سه جور اودکلن بسیار مصرف شد و یک عطر برای تبرّک و مراسم تا پایانش ادامه یافت . بعد بنده که آن‌وقت‌ها توی ترک بودم و در از جوانی می‌آمدم ، رفتم پیش ایشان به استفتاء در باب ِنور و بقیه . فرمودند : « سعی نکن نفهمی ! سعی کن بفهمی ! » بعد از این‌همه سال که فکر کرده‌ام فهمیده‌ام که منظورشان این بوده است : « نباش ! باش ! » صمصام آمد گفت بدهم بشورندش .

 به من چه ؟ نه من هنوز صدراعظم بودم و نه صمصام نیم‌چه نوکرم . پرسیدم : « تو چی‌می ؟ » صمصام : « من انمم » دهانم بسته شد . باز که شد داشتم می‌دادم ببرند بشورندش . پیش‌تر هم که اشاره کرده بودم به عوض شدن رسم و رسوم . رسم داشتیم قبل از دست دادن با غیرخودی لحظه‌ای پشت به هم کنیم . اگر به لرزه می‌افتاد پشت ِهر کدام که دیگر برنمی‌گشتیم به دست دادن و اگر هر دو که فبها : جدا با باد دوستی می‌شدیم خفیف در صدا و بوبردار . امّا حالا چه ؟ حالا اگر به پشت‌لرزه بیافتیم دست می‌دهیم . روزگار خائف‌مان کرده . می‌گویند این خبط‌ها از تبعات ِرفاه است که جلوه می‌دهد این دنیا را در اعمال ِحسن و تقی و نقی و قلی‌بیک مثل ِنور ِآبی ِمنعکس از تصاویر ِمتسّع ِآیت‌الله و اطرافیانش در باغ ِفرانسه . کو تا مانند حسن‌الفرطی تا دم ِمرگ بگو بخند کنیم با کشندگان‌مان و راحت گردن به تیغ بدهیم ؟ بعد آداب ِوطی فرمودند .

 

« غاز یا اردک »

   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:32  توسط نیما صفار  | 

 

 

چین یا 7 ؟

 

. . . و . . . می‌گویند بسیاری پیشاپیش ، پیش از پیر شدن‌شان شاکی‌اند از از میان رفتن حرمت‌ها و . . . دیگه نه کوتاه بلندو می‌شناسه و نه بلند کوتاهو و . . .  انگار جنگ‌های سه روزه همین دیروز بودند و . . . حتی گاهی کسانی با نبرد 8 ساله‎ی ایران و عراق ، معروف به دفاع مقدّس که از 1359 خورشیدی شروع شد و تا به 8 سالگی نرسید ، به تقدیرش که در قطع‌نامه‌ی 598 ملل بود و بعدش تن نداد ( ملل خیابانی‌ست در گرگان‌نامی که سعید تویش خانه دارد ) را با آن اشتباه می‌گیرند و هم‌چنین حکایات ِماجراهای سیاهکل و صحرای ترکمن را . این جنگ‌ها سه روز ، سه روز نبودند . در کل ، کلّش سه روز جنگ بود که به تعبیر عدّه‌ای در این سه روز دو جنگ رخ داد و . . . عدّه‌ای دیگر سه جنگ برای سه روز را شناخته‌اند . در واقع عدّه‌ی دیگر ( که پیش‌ترها ، بنده هم از آنان بودم ) دو ساعت آخر ِجنگ روز سوّم را جنگی نو به حساب می‌آوردند و هنوز هم بیشترشان ابرام بر همین دارند . اگر بنده زنده رستم از این . . . و . . . سیاوش‌وش از آتش ِابی‌شون اینامون خیس و سرم هوز بر گردنکی که دارم از خودم جولان می‌دهد ، یکی به شفاعت رستم‌علی‌ست که تا پیش از نبرد خانه‌زادمان بود و بعد منکر ننه شد ( در واقع بابا ) البته و دیگر کوتاهی ِقامت که آن‌روزها داشتم ( پیش از بلوغ کامل ( مثل ِماه ِکامل ( چه شاعرانه ( یادم باشد چیزی بگویم ) ) ) و هنوز دارمش . آخر ما از گروه خفه‌کنندگان بودیم . برای جوانان ِمغفول مانده از تاریخ ِمعاصر می‌گویم که آن سه روز و قبل و بعدش ایرانی‌ها دو دسته بودند : خفه‌کنندگان ( ما ) و سربرندگان ( آن‌ها ) و همه با هم مشغول جنگ با هم . سربرندگان فنی‌تر و دقیق‌تر بودند و شاید اگر آن‌ها همان‌طور که هنوز مدّعی هستند پیروز میدان بودند ( همه تقریباً می‌دانند ما بوده‌ایم ) شاید ملک و هستی بر این نمط نمی‌افتاد . دستگاهی ابداع کرده بودند که به دیوار تکیه می‌داد ( تکیه می‌دادندش ) و باید به پشت می‌چسبیدی بهش . تیغ می‌آمد و اگر آن‌قدر کوتاه بودی که روی صورت به بالایت قرار می‌گرفت فقط خراش می‌داد که جایش بماند و ولت می‌کردند بروی . طبق قرار آنان که خیلی خیلی کوتاه بودند ( مانند همسر فعلی یکی از دوستان مشترک بنده و نویسنده ) تقدیر ویژه می‌شدند و لوح ِترحّم می‌گرفتند و می‌شدند برده‌ی آشپزخانه‌ی صحرایی ( در آن سه روز ) و با آنها که کمی بلندتر از خیلی خیلی کوتاه‌ها بودند تیغ عجب معامله‌ای می‌کرد : با ظرافت پوست سرشان را می‌کند . اگر حتی . . . به استخوان جمجمه قرار بود بخورد ، پیشاپیش و با هوشمندی خاصّ تیغ‌های ماشینی تشخیص می‌داد و پیش نمی‌آمد . شانس و اقبال این حقیر در مماس شدن تیغ بود با بناگوش بنده که نبرید و خط انداخت فقط ( نمانده ) و تنها اگر پنج‌تا به مقیاس سانت بلندتر بودم و مثلاً هم‌قد الآن ، سری رفته داشتم ( نداشتم ) . می‌پرسید : آنها که بلندتر بودند و تیغ عمود بر شانه و پایین‌تر و حتی کمرشان می‌شد چه ؟ آنها این‌ها را می‌بردند که ارشادشان کنند و بیاورند به گروه خودشان . بیشترشان ارشاد می‌شدند و آنها که نمی‌شدند را متأسفانه در حیاط خلوت آن ساندویچی به متأسفانه‌کُشی می‌کشتند . بعدها فهمیدیم متأسفانه‌کشی همین خفه کردن خودمان است و قبلش همان علی شاعر ِدوست ِولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر شعرش را در وصف ِمردانی از بلور که در حیاط خلوت ساندویچی پرسه می‌زنند سروده بود . آنها معتقد بودند قدبلندها در واقع از نسل و طایفه‌ی خودشان هستند و اشتباهی بر خورده‌اند با آن‌ور و تا حالا شصت و سه هزار و پانصد و بیست و سه چهار صفحه ( 31762 ورق ) در این باب نوشته‌اند که سرجمع می‌شوند پانصد کتاب ( شد ) . شاید چون نمی‌خواستند خون خودی بر زمین بریزند به روش ِما می‌کشتند و صد البته آنها کلیشه‌های تبعیض جنسی هم نداشتند و دستگاه‌شان زنانه-مردانه نبود ( بود ) یعنی علی‌السّویّه به زن و مرد می‌پرداخت فارغ از شهرام پهرام ؛ یعنی برای زنان‌مان که عموماً کوتاه‌قامت‌ترند هم متر و معیار ِقد و قامت مثل ِما بود . این‌طوری تعداد ِزنان ِما بعد ِآن سه روز خیلی خیلی بیشتر از مردان‌مان شد و آنها ( مردان‌شان ) در روزگار صلح به قول ِخودشان دلی از عزا درآوردند ( به فرمایش نیم‌پزشک-نیم‌مجتهدی تو و طیّ ایّام ِسه‌گانه به اندازه‌ی کافی عزادار شده بودند ) این بار نوبت ِما بود که دقیق شویم و تفاوت ماهوی ِبین دل و زیرش را یادآور شویم به آن خدانشناس‌ها . همه‌شان بی‌بروبرگرد در نبرد ِبین ِخدای آسمان و خدای زمین جاسوس ِدوجانبه شده بودند . خودشان معتقد بودند این از اشراف و دوراندیشی‌ست . شاید هم بود ؛ چون در پروژه‌ی کوتوله‌سازی ِما کاملاً توفیق‌یار بودند و هم‌چنین در پروژه‌ی فوق ِسرّی ِدرازسازی ِخودشان که پی می‌گرفتند طیّ مذاکرات ِصلح که هشت سال و هفت روز و سه ساعت و دو ماه طول کشید و سرآخر هم سر از هیچ جا درنیاورد جز شش هفت تا فراموشی . آنها تا آخرین کوتاه‌قامت ِخودشان را نکشتند ( طیّ پروژه‌ی فوق ِسرّی ) از پای میز ِمذاکره برنخاستند ( ما هم ( برخاستن را می‌نویسیم ) ) آن وقت‌ها مذاکرات بیست و چهار ساعته و بی‌وقفه ادامه داشت ؛ حتّی وقت‌هایی که برق می‌رفت در نور شمع و شاعرانه . ما سه تیم ِمذاکره داشتیم و آنها پنج‌تا که شیفت به شیفت عوض می‌شدیم . وقت ِغذا که می‌شد ، همان‌جا می‌خوردیم و جای قضای حاجت هم همان پشت بود ( پشت ِمیز ) در این فرصت بود که این بنده‌ی کم‌ترین به ابتکار ، طرح ِشلوار ِگشاد ، بستن ِپاچه‌ها و ریدن در محل را پی افکنده ، زین ابداع نامی رساندم به هم . شیفت ِبنده و نویسنده ( که از همان زمان آشنا شدیم با هم و یکی‌مان پلّکان ِترقّی را پیمود ) که هر دو هم منصوب ِسلطان بودیم و هم محبوب ِخلق از هفت و سی بود تا یک ِبامداد . می‌گفتند ارفاق کرده‌اند به ما و چون در ساعات ِپرترافیک بوده‌ایم ، نیم ساعت تخفیف داده‌اند و بین ِآن دو شیفت ِدیگر به نسبت ِمساوی ربع به ربع  تخس کرده‌اند . ناهمگون بودن ِدور ِگردش ِپنج‌تایی آنها با سه‌تایی ما ( الگوریتم خودشان را داشتند ) باعث ِآشنایی‌های بسیار و مفرّح می‌شد . آنها آخر هر خنده و شوخی ( بله ! شرمنده ! بیشتر مشغول ِگپ و گفت و پوکر و لاس و تخته‌نرد و شوخی‌های فیزیکی و زبانی بودیم ) یا در واقع در اوج ِترکش ِخندیدن ( ترکیدن به قول ِآنها ) که تسهیلی هم در امر ِریدن می‌نمود ، با لهجه‌ای خیلی شبیه ِمال ِما ، می‌گفتند : « بله : ما با خودمونم شوخی نداریم » بعد که دیدیم چه بر سر کوتاه‌قدهای‌شان آوردند ، یکی یکی کشیدیم‌شان کنار و گفتیم : « راست می‌گفتین » خلاصه ، بعد از این که همه‌ی قدکوتاه‌های آنها مردند ، بعضی از بلندترهای‌شان سم خوردند ( می‌گفتند از عذاب وجدان ) و آنها که بالای شهر می‌نشستند و غذای بهتری می‌خوردند و بهداشت ِبیشتری معمول‌شان بود ، نسل به نسل بلندتر از فقیر بیچاره‌ها ( اکثر ِمردم ) شدند . این‌ها ( بلندهای نو ( پری و اصغری ) ) گروه ِسوّم یا همان تازه به دوران رسیده‌ها بودند ( محرمانه : مثل ِسلطان‌مان و خویشان نسبی‌شان ) به هر حال الآن مدّتهاست که آمیخته شده‌ایم با و به هم و این‌ها که نوشته شد ، فقط تاریخ بود . حالا چون همه جای جهان بعد از این به قول ِقدما سرمایه‌داری ِمتأخر ، پول‌دارها هِی کم‌تر می‌شوند در مقیاس ِنسبت و بلندتر و به چشم آمدنی و بی‌پول‌ها هِی بیشتر و کوتاه‌تر ، نسل ِنو همه‌ی این تاریخ‌ها را افسانه می‌داند و منتظر ِمنجی‌ست مثل ِما . پول‌دارها هم منتظرشند ( وضعیّت ِتمکّن ِمالی ِاین‌جانب هم السّاعه به قول ِشاعر ِمشهدی ، ای پربدک نیست ) این یعنی مفاهمه و افق‌بازی : چین یا 7 ؟ جن یا دراکو7 ؟ اگر اوشین را نشناسید ، شهرخلوت‌کن ِاین‌وری‌تر ، مرادبرقی را حتماً به خاطر دارید که مریدانش شیفتگی ِمدرن و تند و تیزی نسبت بهش داشتند و دارند و از اعقابش پیش‌گوی بزرگ بوده ( هست حتماً ) که مریدانش شیفتگی ِمدرن و تند و تیزی نسبت به او دارند و بیشتر شبیه میان‌سالی‌های عزت‌الله انتظامی‌ست تا روزگار ِاوج ِبیک‌ایمان‌وردی و همیشه هم سوّمی‌ای در کار است که بشود امیدوار به شباهتش بود . پیش‌گوی بزرگ ، حقیقتاً بزرگ بود ( به ابعاد کاری ندارم ، کمالات را می‌گویم ) والّا چطور در قرن ِسوّم ِهجری لقب ِکود ِغیر ِشیمیایی به معاندینش می‌داده ؟ این تعبیر ِنوی گُه در قرن ِسوّم ؟ هم‌چون نیای اکبرش هم پختگی و بلوغ را داشت و هم سرزندگی و کلّی معصومیّت و کماهوحقه چون همه‌ی آدم‌ها مهم  صیرورت به سمت ِیک حد (Limit   ) داشت و این بنده‌ی کم‌ترین با چند جنّ معمولی‌ام که حتی خانگی هم نیستند ، چه دارم رو کنم پیش ِاو ؟ می‌دانید چه می‌کنم ؟ می‌گذارم هِی پیرتر و پول‌دارتر شود ( فرصت ِتشریح ِنوع ِخویشی ِمرادبرقی و سلطان‌مان را ندارم ) آخرهای عمرش که خیلی خیلی پول دارد و هنوز از سرعتش کاسته نشده که هیچ ، تخت‌گاز هم می‌رود ، می‌رود رومانی جهت و بابت ِاجاره‌ی نودونه ساله‌ی یک سوئیت در قصر کنت دراکولا ، شیش روش دور ِگردش/ 66 % پول‌هایش را اِخ می‌کند . قدمت ِسوئیت به تعبیری به قدمت ِقصر و به تعبیری به بعد از نوسازی‌های اخیر می‌رسد . می‌گویند چشم ِاجداد ِاجداد ِاجداد ِرومانیایی‌ها بادامی بوده ( به تاریخی غیر ِهجری مهاجرت کرده بودند از آسیای میانه اینجا ( رومانی ) ) می‌گویند خواهرزاده‌ی راستاپوپولوس بیشتر ِقصر را خریده از خاندان ِسلطنتی . خانواده‌ی سلطنتی ِرومانی هرتایی مولرنام و میرچایی الیاده بود با اوژنی یونسکو و گئورگی هاگی و استانکویی زاهاریا و گئورگئویی کنستانتین و هفتمینش هرنانی کرسپو و گابریل عمر باتیستوتا و سانتیاگوناصری هم چه اشکالی دارد باشد ؟ جهت ِکامل شدن ِاطّلاعات ِطبقه‌بندی شده‌تان عرض کنم که در معرّفی ِاین کشور بی هیچ پرده‌پوشی نوشته‌اند بیشتر ِمردم ِاین کشور پابرهنه‌اند و مقیم ِصورت‌شان و صبح تا غروب تا صبح ، 25 ساعته کارشان مینه‌تولاسا راه رفتن در خیابانی مینه‌سوتا در معیّت ِسگ‌هایی پاکوتاه ( سگ‌ها تولاسامینه راه می‌روند ) و خوردن ِگوجه‌های سبزمزه و آوازه‌خوانان ِطاس و تف کردن ِهسته‌های همه‌شان در میدان است ؛ همان میدانی که هادی صداقتش را برد و وق‌وقش ساهاب شد و عشقی ، عید ِخون طلبید که مهلتش نداد اجل . از قرارداد ِنود و نه ساله‌ی اجاره‌ی مرادبرقی سوییت مر رومانیایی‌ها را قرنی و بیش هنوز مانده بود که غزل را خواند به مرگی مشکوک و چون همان یک دختر که آمده بود نام ِپدر نگه ندارد فقط داشت از قضا ، نه از عرفان و کرامات ِخود و نیاکانش چیزی ماند و نه عادت ِتنظیم ِروح با بریدن ِسر ِپرندگان . شاید مثل ِصمصام ِبعد از یه‌وری شدن او هم از طایفه‌ی دشمن بوده که سر راحت این‌قدر می‌برید ؛ حتی سر ِلولی‌وش ِمغموم . یاد ِخروسم افتادم با آن ریش و تاج و بوکسواتش .

 سنّت : بعد از تاج‌گذاری ، شاه و ملکه قدم به تالار ِمفرغ گذاشتند . صمصام که آن‌وقت هنوز یه‌وری و سربر دربار نبود و منصبکی داشت ، ذوق‌زده از فرّ و شکوهی که لابد دیده بود ، بدو بدو سمت ِآن‌دو رفت : « کون‌تونو بخورم ! کون‌تونو بخورم » که فشفشه در رفت و کاسه‌ی کونش شکست از راست . تمایل فیزیکی ِاو وقت ِراه رفتن به راست از همین‌جا شروع شد . بعضی که حین ِحادثه پشت ِسر ِاو بودند ، سمت ِکون‌شکستگی را سمت ِملکه می‌دانستند و برخی با استناد به استقرار ِملکه در چپ ِسلطان ، سمت ِسلطان . این کمین‌الوزرا سوای بازی‌های آئینگی سمت ِملکه را محتمل‌تر می‌داند زیرا تصوّر این است که کپل ِملکه سکسی‌تر و عقوبت‌آورتر محاسبه شود . علی‌ایّ‌حال همین صمصام یه‌وری که کج می‌زد ، در یک رختخواب و یک شب در آن ِواحد دو بچّه در دو زن ِروس و ترکمن کاشت که شدند یلتسین و سفرمرادنیازوف که مردند و نه / هستند و یک جوری برادرند . کون پوتین و گورباچوف هم که نه دیدن دارد و نه گفتن . آن کون ِآن ننه‌ی سفرمراد و صمصام‌گذاشته بود که چون ریخت از تندیس ( از قضا فقط همان‌جا )علی‌رغم ِفرمان ِدیکتاتور ( سفر ) احدی تخم ِترمیمش نکرد که دست بزند به کون ِسنگی ِننه سفر که تو کردیش و من غریب در وطن شدم . سفر با خر منظور است نه اتول برقی . رفت خزر و در این چند وطن و روز نسل ِما و قبل و بعدمان راسپوتین را بیشتر کیر دانسته‌ایم تا از اعقاب ِنویسنده یا قدّیس ِشراب و شکلات .

 این همه گفتم که نگویم امّا می‌گویم که قاتلش یکی از بر و بچس ِسچفخا بوده است ( قاتل ِمراد ) . سرعت که بیامیزد با کهولت می‌شود بنیادگرایی . یادت می‌آید چه گفت هادی ِصداقت ( صادق ِهدایت ) به احسان ِطبری ( احسان طبری ) ؟ : « شما ایرونیا خوش‌وحشتین » ///

« قاز یا عُردک : ( غاز یا اردک ؟ ) »

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 5:59  توسط نیما صفار  | 

 

« فصل ِایرانی »

( عکس لورل هاردی )

 

 چین یا 7 ؟ کدام ؟ کریس‌دبرگ یا فردی مرکوری ؟ قاز یا اردک ؟ یا یا یا ( شامل هردوست این سه‌تا ) ؟ باز هم همان حکایت ِآن دو نفر دوست که آن که ساده‌تر به نظر می‌آید ، قالتاق‌تر است . معمولاً این دو نفر هم‌جنس‌اند و معمولاً آنها که هم به نظرشان می‌آید و هم می‌فهمند آن‌چه به نظرشان می‌آید درست نیست ، جنس ِمخالف ِآن دو را دارند . اینجا دو و دو می‌شود چهار مثل ِبقیۀّ جا و وقت‌ها . آن دو مؤنّث را البتّه درجا و سوای آن دو مذکّر داریم . به فرمودۀ بزرگان بیشتر سیر انفس است تا آفاق : یعنی احتمالاً از مننژ نامی به عنکبوتیّه و بالاخره مشیمیّه . در حقیقت جانم باید برای شما عزیزان بگوید و زبان بنده اجرا و هم افشا کند که حرفی نیست جز صحبت ِنوعی کون‌گشادی و فراغ بال که در فکر است ( تا به حال فقط از مغز کون شنیده‌اید ! حال کون ِمغز را نشان ِشما بزرگواران خواهم داد ! ) و به این سن‌ها خداوکیلی نخواهد خورد : « چهل‌و. . . » و شاید باید 90 و 95 را رد می‌فرمودید در اتوبان و غیره ( خطر ! شگفتی ! نکات ) . دخترخانم پهلوی آقاجانش ( بابای امروزی‌ها ) نشسته و پای بابا را روی پدال ِگاز می‌بیند که می‌فشارد و فشار پیرش می‌کند . می‌گوید ( مثلاً گوزو یا سارا ) : « بابایی ، بایی ( دوّمی را همیشه می‌خورد ) کم کن سرعتو . طخرکانه ( خطرناک ) ! » بابایی ( هر خری ) : « نمی‌بینی اتوبان خالیه دخترم ؟ آخرالزّمانه » « بایی ( دوّمی ) آینه رو نیگا ! نیگا آینه رو ! » بابایی ( حرف گوش می‌کند ) : « آره روزگار شکستتم . » « با . . . ( دوّمی ) راه که افتادیم خیلی جوونتر بودی » « راه افتادیم ؟ کی ؟ » گوزو یا سارا ( یا یک شبّه‌بچّۀ دیگر ) : « بیا پایین بابایی » مرد منظورش را می‌فهمد ( هیچ چیز نباشد ، جنس ِمخالف که هست ) و پا روی پدال ِگاز شل می‌کند . سرعت پایین آمده روی چهل ثابت می‌ماند و . . . به این راندن می‌گویند چل‌چلی ِمردانه : پس نقشۀ دقیق‌تر ِسفر یا به قول ِما قدما سفرنامه این می‌شود قربانت گردم : 1- مننژ 2- عنکبوتیّه 3- مشیمیّه 4- عنکبوتیّه

 

چین یا 7

 

 می‌گویند یک‌بار دم‌دمه‌های غروب ِخارجی‌ها 200 را که توی اتوبان‌شان رد کرد ، بعد هر چه کم کرد و کم کرد و ایستاد ، همان دویست‌وخورده‌ای ساله ماند . نماند و مرد . این‌طوری ! اینطور می‌گویند ! امّا این حقیر که در مأموریّت ِشهرستان پای چهل‌ستون ایشان را دید ( در واقع بین ِبیست و بیست ) ، دید که در واقع چهار ستون ِبدن‌شان هنوز قرص و قایم بود و روی پوست برهنه‌شان چروک لباس‌هایی که سالیان سال پوشیده یا نپوشیده بودند با معمولی‌ترین چشم هم دیده می‌شد . خیلی پیر نبودند ( دویست و خورده‌ای و چند و سوای تأثیرات ِسرعت ، در واقع چهل و بیست و چند . . . ) امّا عادت به اتو ظاهراً زیاد نداشته‌اند و بیشتر در افکار غوطه می‌خوردند که این بنده را ندیدند و دیگران نیز نمی‌دیدندشان و بنده چرا . همین عنایت که باری‌تعالی فرموده به 5/1 چشم این حقیر که می‌توانند آنها که غوطه‌ورند میان افکار را از لابلای افکار ببینند و دریابند ، خود نشانه‌ای از فیض است . می‌دیدم که ایشان شصت سالی می‌شود که می‌خواهند خودکشی کنند و به دلایل مذهبی نمی‌کنند تا نزدیکی‌های آخرسر به مرگی مشکوک غزلی بخوانند در خداحافظی ( مردن ) و طیّ سنوات باقی‌مانده با عرفان و بریدن سر پرندگان خودشان را تنظیم می‌کنند و سر خلق‌الله را کمی گرم ( هفتادوسه طیر این‌جانب که البتّه همان هفتادوسه ماشالله مانده‌اند ) از دخترشان نمی‌پرسم و نسبت آن بنت و سبیّه‌ی مکرّمه با اطرافیان ِکاتب که خوبیت ندارد و وقتش را هم نداریم . این شریعت‌پیشه‌گان بیرون از مستراح خزیده‌اند و حالا در اطراف و اکناف و حتّی سنوات ما هم دیگر دوربین ِمداربسته گذاشته‌اند تا بعد یادشان برود « چرا » چرا این دوربین‌ها را آشکار و پنهان گذاشته‌اند در خان‌ومان‌مان ، نمی‌دانیم . شما بدانید : اقتراحی بر فراز مستراح . خوبی‌ش این است که توی چند تلویزیون و چیزهایی دیگر ( مثل ِسماور ) آن تصویر را که از ما می‌گیرند ، به خورد خودمان می‌دهند ( نمایش می‌دهند ) . ظاهراً دست‌هایی در کار است پشت ست ِتدوین که با عملی ( سوییچ پن ؟ مچ پوینت ؟ ایپون سوانگه ؟ ) تصاویر دوربین‌ها را برش به هم می‌دهند و البته گروهی می‌گویند تصاویر کاملاً اتفاقی قطع بع هم می‌شوند و گروهی البته در تمنای درآوردن الگوریتم این اتفاقات و سوانح‌اند و گروهی که این بنده را شامل می‌شوند ، در هر صورت ، چه دست و فکری در کار فرماندهی باشد ، چه نه ، چه نظامی باشد و چه نه ، مهم نمی‌دانند زیاد قضایا را ( در اصلش ) و ناس‌شان را میک زده ، خایه می‌خارانند ( خانم‌ها جای خایه را ) امّا حتی اگر قول محمّد‌باقر عبّاسی را قبول کنیم که مشوّق آن مردک بود در نوشتن این و رندمی می‌دانست تصادف و تصادم تصاویر را در نمایش‌گرهای اعم از آینه ، سماوار ، تلویزیون ، بیل‌بورد و . . . که هر یک رندانه چیزی جدا نشان می‌داد و انگار فرمان از پردازش‌گر اعظم خودش می‌برد در گزینش ِآن‌چه دوربین‌ها در عیان و نهان می‌گرفتند ، ما یک دل ِسیر خودمان را می‌دیدیم ( هم‌دیگر را هم ) و این یواش یواش البته طیّ آن شش ماه و دوازده روز و نه بیشتر عادّی برای‌مان شد و یک چشم‌مان به امورات و روزمرّگی‌مان بود و یک چشم‌مان به کم‌وبیش همان‌ها در دو بُعد که البته در نمایش‌گر خصوصی ِاین‌جانب ( سموار ( سماور ِگرگان‌زمین ) ) سخت معوّج و شگفت می‌شد و این شگفتی‌ها از حوالی ِهفته‌ی هژدهم که یواش یواش اخلال در کار دستگاه‌های فرنگی پیش آمد هِی بیشتر شد . تصاویر ، پرش‌های مسخره اوّل فقط داشتند و بعد به قول یارو فست‌موشن یا اسلو می‌شدند و گاهی عقب می‌ماندند از آن لحظه‌ی حال و گاهی پیش می‌افتادند ؛ حتی به قول و اقوالی گاهی آن‌قدر پیش می‌افتادند که حالا پس‌فردا را نشان دهند و گاهی آنقدر پس می‌ماندند که پیش‌پریشب را حالا . البته این کمین‌الوزرا اغراق می‌داند این ترّهات را . این پیش و پس از چهار پنج ساعت تجاوز نمی‌کرد بیشتر روزها ( شب‌هایش ) . مردم می‌بافند و یک کلاغ را چهل می‌کنند دیگر ( در واقع بین بیست و بیست ) . امّا بشنوید از تراژدی :

 تصاویر که عقب می‌ماندند از ما ، دردش خوردنی بود ( منظور گُه نیست ) امّا پیش که می‌افتادند ، از دیدن آتی ِنزدیک خودمان دست‌پاچه می‌شدیم و همان کسخل‌بازی‌هایی که می‌دیدیم را درمی‌آوردیم . آن‌جا بود که من پیش‌تر دیدم لی‌هاروی اسوالد ( معروف به آقای مرموز ) را کشته‌ام و چنان به سرعت اتفاق افتاد که کسی کاریش نشد بکنه ( نتونست )

 

چین یا 7 ؟

 

. . . و . . . می‌گویند بسیاری پیشاپیش ، پیش از پیر شدن‌شان شاکی‌اند از از میان رفتن حرمت‌ها و . . . دیگه نه کوتاه بلندو می‌شناسه و نه بلند کوتاهو و . . . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:46  توسط نیما صفار  | 

 

« فصل ِایرانی »

 

 کاندو اومد به خوابم / فرنگی داد جوابم / من که سوأل نداشتم / درسامو فوت ِآبم / کاندو اداره داره / مصدر ِکارزاره / اداره‌شم تو کاخه / سیاهو بی‌قراره / سیاهو به کاندو گفتم / خودم شبا شنفتم / کاخه می‌گن سفیده / حتّی شبا که خفتم / به من می‌گه پورجمال / پیر که شدم ، شدم کال / من پسر ِاصغرم / خوب نزدی تو تو خال / کاندو می‌گه : « بی‌چاره / کی با بابات کار داره ؟ / معنی ِپور فقیره / بیچارۀ یک‌کاره / مردک ِوان‌ورکرم / از غم ِتو تو قرم / دارم قر ِوزارت » / « قربون ِلهجه‌ت برم . . . / دارم میگم به کاندو / یک به علاوه وان دو / یوم ِحساب نچایی / توی اداره ماند و / نداشت جواب واسه‌مون / گذاشت توی کاسه‌مون / نه از زمین و خوش‌رو / با بمب ِاز آسمون / روهامونو که کم کرد / غصّه‌هامونو غم کرد / روحامونو کباب کرد / پاهامونو قلم کرد / باپانویسی سخته / اونم که پای تخته / تخته مرتّب می‌شه / نوشته‌ها شلخته / من از راست‌و اون از چپ / میون ِتخته بکپ / تخته رو کهنه کردیم / قاطی شدیم تو تاپ‌لپ / کی اوّلش شرو کرد ؟ / اون یکی رو فرو کرد ؟ / کاندو بودم یا من بود / اون که کیرو فرو کرد ؟ / این کیره استعارس / کدوممون این‌کارس ؟ / ما مصدر ِاموریم / شهوتمون کون‌پارس / نشست کسای شعر گفت / چندتا کس شعر شنفت / هم از سکس و هم از جنگ / با اون صدای کلفت / نه گفتم و نه گفتش / پس چه‌طوری شنفتش ؟ / اون خارجی من دری / درّا رو خوب می‌سفتش / کاندو می‌گه : « تو مردی ؟ / کاری چرا نکردی ؟ مردک مردنی تو / خان‌باجی ِنبردی » / « تو این کارا من گمم / بابا ! جنس دوّمم / تو کرد و کار فوقش من / تو نقش ِیک کاندومم » / کاندو به کاندوم میگه : / « کوتا بیا تو دیگه / آبای یارا میرن / می‌مونه اون که ریگه / محبّتت کم نشه / الباقی خار و خشه / یو ماست بی مای ماسکیتو / شیپیشیتیم ای پشه » / پشه رو می‌گفت پاشه / پا نمی‌ده ، کلّاشه / اون سیمیلار ما مردا / همش سرپا می‌شاشه / سخن می‌رونه ترزنون / تکرار حرف دیگرون ؟ / پوسی‌پوئمای نو می‌گه / ریسمون ِاون تا آسمون / نه طوطیه نه فنچه / رقیب ِجودی دنچه / واسش قمار ِدنیا / بچّه‌بازی و منچه / خمار ِاستدلالاشم / محو ِپایین و بالاشم / تو قمارش داو بودم / هستم تا حتّی حالاشم / نونوا بشه ، آردی می‌شم / چاقو بشه کاردی میشم / « مارچلوتم من سوفیا / لورل بشی هاردی میشم » / « هاردی نباش ، نخور چلو / خیکتو نندازی جلو / مَرده و اون مار ِجلوش / دوست پسر ِما رو برو ! » / « نه از قمم نه قزوین / نه کوپرم نه جان‌وین / نه دین دارم نه چینی / بروس‌لی نه لی‌ماروین / لورن چیه ؟ کو سوفیا ؟ / لورل دیدی تو مافیا ؟ / تو آینه کاندو می‌بینی ؟ / دید نزنیش تو بی‌حیا ! / دین نداری ؟ جیمیت کوش ؟ / حد نداری لیمیت نوش ؟ / عرق سگی با دیزی / همبرگرم تیلیت توش

 غروب تو ساندویچی / به پر و پام نپیچی / من و تو تو ظهر ِمیکده / کاندو پوسی‌کپک‌زده ! / گربه‌های بسته خزه / سگای داغ ِخوشمزه / پوسی‌کته هات‌داگ می‌خوره / توپک ِخرگوشه پُره / خرگوشه اهل ِبازیه / یَک بوی ِبی‌نمازیه ! / پلی بوی و پسر باز / راز و نیاز و پرواز / غاز ستو تکمیل می‌کنه / قاشقکو بیل می‌کنه / گردن ِمن نماده / آها ! شدش آماده ! / اگه نکنی تو دکم / نبینمت اردکم / ببینمت غاز می‌شم / توی اِهِم راز می‌شم / مرغک ِهم‌سایه می‌شم / هم کیر و هم خایه می‌شم / حتّی کُسم بخوای می‌شم / فقط می‌مونی تو پیشم ؟ / میای بشیم هم‌سر ِهم ؟ / یا دست ِکم هم‌بر ِهم ؟ / هم‌بَرَک ِگرامی / همبرگرم ننامی / سوسیس و کالباستم / توی وگاس لاستم / میخ می‌خونم چکش‌جون / دشتی‌خونم تو هامون / کلاس ِمیخ بلنده / عقربه دشتی بنده / زمان تو دشت جا نمی‌شه / نه بعدنا نه همیشه / زمان ِمن مداومه / محکم و غیب و قایمه / تو که تو دل ِما نیستی / لابد امپریالیستی / دلم برات کبابه / کباب ِتوی تابه / آفتابه توی مهتاب / ماهی میاره در خواب / ماهیای پرنده / ترمز و گاز و دنده / ندارن و سوت می‌شن / هک نمی‌شن ، بوت می‌شن / حوت بودن و هستنم / ماهی سفیدت منم / کوچولوماهی‌سیا / دریای ما هم بیا / با هم میریم آب‌تنی / تو ساحلم بستنی / با لیس و میک می‌خوریم / هی می‌دوزیم ، می‌بریم »

 بریدم و بی‌کینه / وصله میشم با پینه / کاندو سرش که گرم شد / دلش نیم‌سی‌سی نرم شد / « غصّه نخور تو جونم . . . » / گفت که می‌خوام بمونم / « بمونی آخه چی‌کار کنی ؟ / کلک می‌خوای سوار کنی ؟ / آخه زن‌منا تو ایرون / سیابختن و ویلون / پست و مقام ندارن / بیشترشون بی‌کارن / سفید بودی یا خوشگل / حل شدن این مشکل / بازم محتمل نبود / کار ِدل و گِل نبود / باز اگه مردی بودی / سفید نه ، زردی بودی / یا داده بودی شهید . . . » / « مرد می‌شم و روسفید / به جای شاه ِفقید » / « شاهه هنوز نمرده » / « پلنگم اونو خورده » / « آخه چطور ؟ کجا ؟ کِی ؟ » / « وقتی زدیم با هم مِی / وقتی بودیم چیک تو چیک / تو بی‌دل و بیبی‌پیک / زدم تو هم قاپیدیش / پلنگو گفتی پیش پیش / پلنگ ِمن شیر نشد / سلطانو خورد سیر نشد / می‌خوای به عنوان ِدسر / توی پلنگم بدی قِر ؟ » / « شکمش چه قار و قوری / می‌کنه گوگورمگوری / پلنگه این یا شیره / سیاهه ، مثل ِقیره » / « کاندو پلنگش سیاس / خودش سیاس از اساس / اثاثمو ندیدی ؟ / زیر دامنم خزیدی ؟ » / خزیدم و واویلا ! / مجنونی تو یا لیلا ؟ / اوج ِحماقتو داری ؟ / هر دوتا آلتو داری ؟ » / بیرون اومدم سحر شد / سیاهی دربه‌در شد / کاندو سفید و نر شد / مادرشم پسر شد

 « جرّاحی ِپلاستیکه ؟ » / « نه معجزس پسرجون » / « فوت و فنای آنتیکه ؟ » / « نه معجزس پسرجون » / « پس کلک ِمایکله » / « نه معجزس پسرجون » / « شدی عینهو سلطان » / « که معجزس پسرجون » / « پلنگتم ببری‌خان » / « که معجزس پسرجون » / « ننت ولیعهدته ؟ » / « که معجزس پسرجون » / « آزادیم مهدته ؟ » / « این‌یکی دیگه دقیقاً معجزس پسرجون »

 جز یکی ، ته همۀ خواب‌ها بیداری‌ست . شرف‌یاب که شدم خدمت ِسلطان ، همه بودند تا اعلام بهشان بشود که پسر گم‌شدۀ سلطان برگشته و ولیعهد شده . ببری‌خان ( همان گربۀ چاق ِقاجار که از زهر ِزنان مرد ) با حالت‌هایی از ندبه و تهدید ، التماس و خرناسه خودش را می‌مالید به پاهایم . بهروز و عزّت ( وثوقی و انتظامی ) روی آن‌یکی میز آروخ می‌خوردند . سلطان بعدازظهر مرد ؛ در خواب . شاید خواب ِمرگ می‌دید . ولیعهدش هم که یک جملۀ درست و درمان نمی‌توانست بگوید . صبح تا غروب تاب می‌خورد توی باغ و چرندیّاتی به لسان ِبیگانه بلغور می‌کرد با صدایی خیلی خیلی خیلی شبیه صدای پیرزن‌ها . اخبار می‌گفت درست آن‌ور دنیا ، مقام ِبلندپایه‌ای یا خل شده یا دیوانه . سه‌ماه‌ونیم صلحی مختصر داشتیم در هستی . سلطان ، مردنش که تمام شد ، آب خواست و قبل از آشامیدن گفت : « من چِمِه ؟ » پسرش را نشانش دادم . گفت : « های دَد » سلطان : « این چی میگه ؟ » پسرک را فرستادم دنبال ِببری . « عزیز دلم این چندوقته که زنده نبودی کجا بودی ؟ » « اون‌ور ِدنیا کارای مهم نمی‌کردم . » « پس دوباره خودتی ؟ » پرسیدن نداشت . جعبۀ جادو داشت کاندو را نشان می‌داد . دوباره خود ِخودش بود . بلاهت ِشرقی ِریده شده بالکل پاک شده بود از وجنات و لحنش . « چرا ریده شده ؟ » سلطان پرسید . « آخه قبلۀ عالم قبل از این که حلول کنین در جسم و مغز ِآن سیاه ، همین ببری‌خان پلنگی بود که شما را خورده و ریده بود . » « آها ! چه مخی داشت ! » « ببری‌خان ؟ » « نه ! اون زنیکه که سه‌ماه‌ونیم بودم . انقده تو مغزم جا اضاف آورده بودم که با محتویّات ِمخم توش فوتبال فرنگی بازی می‌کردم . » خودش بود ؛ سلطان ِما ، خود ِخودش ، با تاج و عبا و ما

 

« فصل ِایرانی »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 2:29  توسط نیما صفار  | 

 

 

چون این رو فیلتر کردن از این به بعد اینجاهم می ذارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:49  توسط نیما صفار  | 

از دور به ترسیمات ِاشر می‌مانست و هر چه نزدیک می‌شدی ، می‌دیدی فقط کج و کوله است . آن‌قدر هاج و واج ماندیم که از معمار عمارت بپرسیم « معمار ِاین عمارت کی بوده ؟ » « می‌گن مهندس فیض‌الله » « کی میگه ؟ » « از لفته شنیدم » تحقیق کردیم ، دیدیم این‌ها نگفته‌اند . تفحّصی اساسی دادیم بکنند که دست‌مان آمد راوی ثقل ِسامعه دارد و فیض‌الله ، نه مهندس ، که « محدّث » بوده . عجبا که ساختمان دائم مثل ِمنارجنبان می‌لرزید و فرو نمی‌ریخت . تاس ریختیم و قرعه به نام ِلفته آمد که پا به عمارت بگذارد . عزّوجزّ و عجز و لابه می‌کرد و زن و بچّه‌اش را در معنا و گفتار انداخته بود وسط تا واسطۀ لطف و رحمت شوند که حکم از سلطان یا بالاتر آمد که پیش از همه « محدّث فیض‌الله » باید پا به عمارت بگذارد . دادم حکم بروند فیض‌الله را بیاورند که پاسی از ظهر نگذشته کشان کشانش می‌آوردند و سایه‌اش پیشاپیش خودش می‌رفت که این نشان بود از « نَه‌سر » نبودن ِخانه . عمارت هم‌چنان آن روبرو پیچ و تاب می‌خورد چنان که محدّث حلالیّت از ما طلبید و مثل گوسفند قربانی پای در راه نهاد ( دست‌وپایش باز گذاشته شده بود ) برگشت باز به التماس که نمی‌دانم چه دید در چشم‌های ما که بردیگرنگشت . پا به خانه که گذاشت ، بر سرش فروریخت بخشی از عمارت که برای کشتن و بلکه له کردن قسمت‌هایی از تنش ( که شامل کله هم می‌‍شد ) کافی بود . بقیۀ عمارت سال‌ها ماند و البتّه تا آن زلزله که آمد و ریشتری هم داشت هم همان‌طور می‌لرزید و بعد که نلرزید ، فرو ریخت که بخش‌هایی از زیرش آمدند رو طوری که آب‌انبار را تغییر کاربری دادند و شد رستوران ِگردان و آب‌نما تا به امروز هم‌چنان همان حوضچۀ واجبی‌ست و « آره ، آره . . . آره » همین‌طور کلّه‌اش را تکان می‌دهد مستمع ِمهربان . مستمع مهربان به من می‌گوید : « ول کن عزیز این قاجارماجارو . بیا بریم کنسرت ِزیرزمینی ِمحسن نامجو » رفتیم .

 همه بودند ؛ همه ! صحرای محشر ِمینی‌مالی بود واسه خودش . بابت ِدرد ِمختصری که شاید از عذاب ِوجدان در یکی از دو دست داشتم ، نگران نبودم . مجلس را می‌شد مذهبی هم دید و عوض کف زدن با صلوات کار تشویق و تهنیت را پیش برد . جوانکی خوش‌ریش هم قر ِراک می‌داد که می‌گفتند نتیجۀ محدّث است و لاجرم درآمد ِخوبی دارد . « شغلش چیه ؟ » « شهادت‌طلبی »

 

« در سفر و حضر »

 

 چین یا 7 ؟ نمی‌دونم می‌خواست بره چین یا 7 ( ؟ ) کوچۀ هفتم بود که به چین راه داشت . راه را با رنگ مشخّص می‌کرد که خروج از صراط نکند و کلّی قوطی رنگ مصرف شد . لباس پرندگان را پوشیده بود و مثل ِپرندگان می‌لولید ( خرامش ِکرم‌آسا ) . پرنده‌ای از نواحی ِبیافرای علیا هم هست ( وجود دارد ) به نام ِلولی‌وش ِمغموم که ناتوان است از بازگویی ِحکایات ِآیت‌الله . خداوندگار ِعوالم زبانش را دوشاخه کرده تا تاب ِگرمای گفتگو را نداشته باشد . مادر نویسنده که بانو می‌نامیمش معتقد بود زبان ِمار در کام دارد او ( نویسنده ) امّا در دلش جز خونی که پمپاژ می‌کند یا غذای در حال ِهضم ، هیچ نیست و اگر هم باشد به بدی ِآن‌چه می‌گوید یا می‌گویند نیست . امیدوارم شما انتظار نداشته باشید این حقیر ِکمین‌الوزرا طوطی‌وار مشغول ِنقل ِافاضات ِنویسنده و بستگان و نابستگان ِمخیّل ِموهوم یا مخیّل ِمستندش باشم البتّه . البتّه که مأمورم و معذور ، امّا بنده یک صرفاً هیچ‌کاره این میان بودم و اگر جز این بود رضا نمی‌داد عمراً لانگ‌جان به این راحتی‌ها به گذشتن از خون ِقاتل ِطوطی . البتّه گفتم که خود ِنیما صفّار قاتلش را کشته . خندید و گفت : « کجای کاری بچّه ؟ دست ِخودش تو کاره ! » توی کدام ؟ بچّه البتّه خودش است و هیچ‌گاه نخواهد دانست ( شما نه ) و آیا لازم است این هم نوشته شود که چیزی دربارۀ کباب ِکوبیده گفته نشد ؟ « صدری ؟ » « جون ِصدری ؟ » « راستاحسینیش من کی به پای چوبیم گفتم دروغ ؟ » « لانگی‌گرام ، می‌تونم لانگی صدات کنم مثل ِاخوی ؟ والّا من که نشنیدم بگی . اینو باس ربطش بدی به یکی از شعرای سنّی ِما به نام ِرومی که معتقده آدمایی مثل ِتو که یه پاشون چوبیه منطقی‌تر و اهل ِاستدلال‌تر از بقیه محسوب میشن . » « اینا حرفای نئشگین صدری ! من اگه پامو رو زمین ِکجم بذارم ، اون زمین ِکج کشتیمه لابد که تو تلاطم و طوفان داره کشتی‌بازی درمیاره . آخه منی که حرفام بی‌همم به هوا می‌چسبن چه لازم که رو آب راه برم ؟ » « آره لانگی . من و تو می‌دونیم رو زمین ِسفت شاشیدن یعنی چی ! منم همین ! منم همین ! حرفام هر چی چرب‌وچیلی باشن ، آبکی که نیستن که ! بچسبونم ؟ » « سوأل ِخصوصی نباشه ! داره می‌افته هوا ! سوأل خصوصی نباشه ! آمار ِاون هادوک ِمولینسارنشینو که الهی خبرشو واسم یا واست بیارن ، من همیشه و فقط از راستاپوپولوس داشتم . جنس ِدریاهای من با دریاهای اون ، حتّی اون وقتام که مولینسارنشین نشده بود فرق می‌کرد . » موضوع جدّی شد : « پس شما با هیچ دریانورد ِمشهوری آشنا نیستین ؟ مثلاً ماژلان . . . » « من فقط با ماهی‌گیرا دم‌خورم صدری . چرا رسمی شدی ؟ » « دزدای دریایی چی ؟ مثلاً راکام ِسرخ‌پوش ؟ یا کاپیتان جک اسپارو . . . » « آره دیگه پسر همین ماهی‌گیرا رو میگم دیگه » یک نما زدم به وجدان و شماتت : « امّا اینا تورشون رو رو مردم ِبی‌نوا پهن می‌کنن » « نه پسرجون اینا قلّاب میندازن » « قلّابین آقای سیلور ؟ » « به همین پا که واقعین . اصلش همینه بچّه ! شکارچی شکارشو انتخاب می‌کنه ! اینا چیزایین که شما مسلمونا باید بفهمین . خیلی . . . » جلوش در آمدم : « غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن ِمرد است در کمند ِغزال » « oh sheet !  اتّفاقاً کارتونشم دیدم بچّه . اسمش بود آهوی کمندانداز . تو ایرون دوبله کردین آهوی کابوی » ضربه‌فنّی شده بودم مییج‌آسا : « کرم ِاندازه‌گیر » دم گرفتیم : « که با ممارست و اعتنا مشیّت ِالهی را طی می‌کند در حال ِافعال » جماعت ِمؤمنان : « آره »

 آیت‌الله آمد . در واقع راستاپوپولوسی بود با ته‌لهجۀ هندی در مخرج . هادوک و دوستان باز نیامده رفتند . آنها را چه به دخول و مخرج و ختنه‌گاه و متعه و کنیز و دقّ‌الباب و غلام ؟ مگر صدراعظم و سلطانش است که بشود هر چیزی را کشکی کشکولی ریخت توش با این خیال ِراحت ؟ خیالش را راحت کرده‌اند که چیزی را در خودش نگاه نمی‌دارد . خیال ِراحت را در دسترس‌تر می‌شناسند . خاطرتان هست چشمانم را که می‌بستم وارد ِباغ ِانار می‌شدم و باز که می‌کردم نزدیک ِگلابی‌زار بودم ؟ گوزو یواش که آمد پیش ِمن شکمش کمی بالا آمده بود و سلامش مزۀ خودکشی به دهانش می‌داد . دائم زبانش را با لب‌هایش خشک می‌کرد . بسته را می‌دانستم تویش جز نامه فقط خرت‌وپرت است ، داد دستم . گفتم : « بدمش بانو ؟ » گفت : « از کجا فهمیدی ؟ » « ترجیح میدم خودکشی نکنی . » « این خودکشی نیست » « پس این نارنجکا رو لابد بستی دور ِکمرت که خاله‌زنکا بگن دختره خودشو لو داده ! » « پس می‌دونی که خودکشی اسمش نیست » « آخه کی ارزش ِاینو داره تو دنیا که آدم واسه کشتنش کشته بشه ؟ » « به آدمش ربط داره . تو که اینکاره نیستی بابا ! اینو کسی می‌تونه بگه که جنمشو لااقل واسه خودش رو کرده باشه » من : « تو که سیاسی نبودی بچّه ! » گوزو : « اوّلاً بچّه تو قنداقه . ثانیاً ماجرا ناموسیه » من : « . . . » گوزو : « . . . ، . . . ، آره کلثوم سیا دیگه . . . » « خدا بیامرزتش » « می‌دونی چه‌طوری مرد ؟ می‌دونی خاطرخواهی داشتن با مغ‌بچّه ؟ » « نکنه چون زورکی دادنش به آیت‌الله خودشو کشته ! ول کن بچّه ! » « اگه تو رم هر روز مجبور می‌کردن دو ساعت تو تشت ِآب‌انار بشینی که کونتو که می‌ذارن خوب تنگ باشی خودتو نمی‌کشتی ؟ » من : « من ؟ نه ! » من : « من نه ! » « چیکار می‌کردی پس ؟ » « خیلی کارا . مثلاً شاید عضلات ِکونمو سفت می‌گرفتم که آب‌انار نفوذ نکنه » گوزو : « لااقل تو این فصل یه‌خورده جدّی باش ! » « والّا جدّیم . یعنی تو می‌خوای سر ِرفاقت عملیّات ِانتحاری کنی ؟ » حوصلۀ توصیف ِنگاهش را ندارم . قول ِشرف دادم و چون قبول نکرد دوساعت‌ونیم فک زدم تا مواد منفجره رو کند از تنش ترکه شد از نو . قرار شد با روابطی که لاف آمدم دارم ترتیب ِآیت‌الله را بدهم . لازم است نویسنده بنویسد آیت‌الله تا همین حالا هِی سرومروگنده‌تر شده و لپ‌هایش گل‌انداخته‌تر ؟ گوزو هم درگیر ِماجراهای بعدی شد . برای این‌که به قاطبۀ معتقدان و اخیه‌کشان برنخورد می‌نویسم توی هر صنفی خوب و بد داریم دیگر ! حالا می‌رویم قسمت ِگلابی‌زار ؛ چون دست ِچپ ِحامد ریگو ( داداش ِزینب و دل‌باختۀ ملکۀ زیبایی بیافرا ) هم مثل ِخودم کون‌گلابی‌ست . سخت نیست حدس ِاین که در مورد ِخواهر ِمرحومش هم وقتی زنده بود همین را به اوصاف ِجمیل شنیده بودم . بعد از مرگ خوبیّت نداشت . ذکر این چیزها تلخی از جان‌تان می‌برد انشاء‌الله : مثلاً من خدمت ِیک آیت‌الله ِدیگر ارادت داشتم که خیلی خوب بودند و اصلاً مثل ِاین یکی بد نبودند شش‌تا زبان بلد بودند که یکیش خارجی بود و با ریاضی‌دان ِمعروفی بحث ِاخلاق هم کرده بودند آن‌قدر خوب حرف‌های خارجی با لهجه‌های قشنگ می‌زدند که خدا می‌داند . روابط‌شان هم با خدا خیلی حسنه بود می‌گفتند . از آن جنس و جنمی که لابد جا در جهنّم دارند نبودند . شهوات‌شان را همه ، کنترل می‌کردند جز یکی . حتّی به شرعی‌شان هم که کپی ِکیرندیده‌ها شده بودند و مادر ِحیدر و گاهی حیدر ِخالی صدایشان ‌می‌کردند هم می‌گفتند درست و حسابی نمی‌رسیدند ؛ طوری که بعد از فوت‌شان حاج خانم که هشت یک ارث می‌بردند ، در خانه‌چه‌ای که ته ِعیدگاه ِمشهد رسید بهشان ، گاه‌وبی‌گاه تنها دختر ِشوهرنرفته‌شان را می‌فرستادند کمیته دورۀ غذای فرنگی ببیند و دختران ِجوان را می‌آوردند خانه . حیدر مرده آمده بود دنیا . دست‌پخت ِخودشان بد بود یا خوب ، حاج‌آقا می‌خوردند اساس . شهوت‌شان از شکم پایین‌تر نمی‌رفت ( احتمالاً جز هفت باری که شش‌تایش شش دختر ِزنده شدند ) . فقط شکم‌شان پایین و جلو و همه جا می‌رفت . در مراسم و مجالس ِعوام و اعیان خود ِبندۀ کمین‌الوزرا شاهد بودم به چه ترفندها و تکنیک‌هایی شکم ِمبارک را جا‌به‌جا می‌نمودند تا جا برای دوری‌های بعدی باز شود . خدا بیامرزدشان ! آن زمستان آن‌قدر خوردند و خوردند که باد کردند و رفتند هوا . احتمالاً آمده بودند روی تراس بادی دربدهند از بالا و پایین ( تنها دادار ِدو عالم ِغیب و شهود است آگاه بر اسرار ) زیرا سقف ِاتاق ِخلوت‌شان از بس دمر خوابیده و گوزیده بودند و طاق‌باز آروغیده ، گنبدی‌شکل شده ‌بود و نمانده بود چیزی که بترکد با دست ِکم ترککی خفیف و بدآتیه بردارد . به هر حال حکم ِاحتیاط به تراس آمدن بودن همان و به آسمان رفتن همان . ماست‌مالی ِکفن و دفن و ختم و چهلم و . . . ایشان با این حقیر ِنایب‌الرعایا بود ( لاش ِمحسن کِرَکی ِنگون‌بخت را دادم کش از خرابه بروند  خودم بگذارم جای حضرت‌شان ) . خلاصه در این چهل روز دوندگی ، خواب راحت اگر قاتل ِچه‌گوارا داشت و دبری ، این بندۀ خادم‌الملّه ( کمین‌الوزرای سابق ) هم داشت و اگر یونگ‌وفروید ( فرویدویونگ ) که در واقع همان فرویدویونگ ( یونگ‌وفروید ) پیشین‌اند ، آرام و قرار به خواب ِمصنوعی و رؤیای صادقه برای‌مان نیاورده بودند ، بی‌خوابی همین‌طور عادت‌مان مانده بود . جای شما خالی ، جماعت که ذن گرفته بودیم برای رؤیای صادقه ، همه مستقیماً محضر ِآیت‌الله خدمت‌شان رسیدیم . عمراً اگر حوری‌های دوروبر حضرت ِآیت‌الله را می‌دیدید و باز هم تا آخر ِعمر گناه می‌کردید : ایشان و دوستان در حالی که زندگی شیرین ِما را در ظرفی مملو از عسل داشتند درست می‌کردند ( پی می‌گرفتند ) قصد جماع هم می‌کردند در منظر ِما جماعت ِمبهوت امّا . . . امّا اسفا  ( اینجاش ضدّحاله ) که به محض ِدخول ، یعنی هنوز تا ختنه‌گاه فرو نرفته ، حوری ِمورد ِنظر مثل ِحباب می‌ترکید و ایشان می‌ماندند با کف و افسوس بر چیزشان و چیزهای دیگرشان . خوبیّت ندارد ورود به حریم ِخصوصی ِافراد ( منظور آیت‌الله است ) این بود که بی کسب ِاجازه مرخّص شدیم همه جز خبرچینی که نمی‌دانم روی چه مرضی گماشتم بماند . همیشه حضرت ِآیت‌الله وقتی با خارجی جماعت به این جاهایش می‌رسیدند ( آخر حضر و سفرشان قاطی بود ) می‌فرمودند : « !Oh Poor God  » 

 

« فصل ِایرانی »

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:54  توسط نیما صفار  | 

خرگوش در زمینۀ هویج : آها ! می‌دونین چطور عقاید ِچپ ِقبلۀ عالم ِما تعدیل شد ؟ از همان بیماری ِسخت که بنده از ذکر ِنامش معذورم و ایشان گرفتند . . . کلّی ادعیه و اوراد خرج شد و کلّی هم صدقه دادیم و دفع ِبلا شد به کلّی ؛ طوری که حیرت‌انگیز بود : دوباره شدند سُر و مَُر و گنده . یک شب در نجوا به گوزو گفتند که در واقع حکم ِگفتن به بنده را داشت ( گوزوsms  زد ) که : « اگر نبودند این بدبخت‌ها و بیچاره‌ها که بلاگردان ِما شوند ، ما بی‌صدقه چه خاکی بر سر می‌ریختیم ( هنوز در کلام خودمانی نبودند با هم ؟ ) ؟ » فهمیدیم که ایشان هم مثل ِجوانان ِدانشجوی انقلابی چند صباحی چپ می‌زنند و بعد می‌آیند سر ِحساب و کتاب

            

              ( بعد )

 

 رونق ِاواخر ِسلطان‌بابا را تا همین اواخر هم مثال می‌زدند . این بندۀ حقیر را نصیحت می‌فرمودند : « بر احوال ِآن‌کس باید گریست ، که دخلش بود نوزده ، خرج بیست » و توضیح می‌دادند : « بر احوال ِآن کسی باید زار زار گریه کرد که مثلاً نوزده‌تومن ، مثلاً ها ، پول در بیاره ولی بیست‌تومن خرجش باشه . بر احوال ِهمچین آدمی باید همین‌طور زار زار گریه کرد . » خل شده بودند ایشان آن اواخر . اوضاع ِاقتصادی مُلک رو به رونق و خوشی بود در آن ایّام و کار ِگِل برمی‌آمد از پس ِدِل و بالعکس . خوبیّت نداشت بگذارم عریضه خالی بماند . گفتم : « شما بی‌خود نگرانی ! مردم که همین‌طور راه نمی‌افتن تو خیابون واسه خودشون بمیرن . » البتّه حتّی توی آن سن و سال هم نگرانی ِایشان برای کیرشان به مراتب بیشتر از نگرانی برای مردم بود . این اخبار ِخفیّه از مییج برای این حقیر می‌آمد . مییج نواسلام بود ؛ زنی با تمایلات ِعجیب برای غرق کردن و آبادانی .

 مییج تا سال‌های سال بعد از مرگ ِسلطان‌بابا هم یازده ماه به یازده ماه فقط دختر زایید و این اواخر به راحتی ِتخم گذاشتن بچّه می‌زایید . البتّه یک بار که جوانی‌ها  آژان‌ها برای روکم‌کنی تخم‌مرغ ِآب‌پز ِداغ کردند تو کون ِاین بندۀ آن‌زمان هنوز هیچ‌کاره ، دلم به حال ِمرغ‌ها سوخت . اشاره‌ای فقط نمودم که بدانید کشیده‌ام . می‌گویند آن‌ور ِکرۀ زمین دختر ِهژدهمش را حین ِجفتک چهارکش تو مجلس ِرقص ِسالزا انداخته و واسه اسم در کردن این‌طور وانمود کرده که اصلاً نفهمیده زاییده . دختره ( هژدهمی ) الآن خواننده و رقّاص ِخیلی خیلی خیلی معروفی‌ست که درست وسط ِاسمش کیر دارد ؛ امّا جدا از شوخی از همه جهت توپ ِتوپ است این شکیرا خانم ! به این می‌گویند هنرمند نه آن بازیگر ِنام‌دار ِسینمای بعد از انقلاب ِایران که هنرپیشۀ خیلی خیلی خیلی متوسّطی است ( خانم ِکریمی ) و همیشه عادت دارد در بیابان به سمت ِانسان بازگردد . اجازه فرمایید مباحث ِپیچیدۀ هنری را واگذار به فرصتی مناسب و اهلش نماییم و پی ِحکایت را بگیریم : خلاصه این که این مییج با آن‌همه تبحّر در زایندگی آخرسر در چشمه‌های آب ِگرم ِسرین سر ِزا رفت . آن‌وقت‌ها من که مواد می‌‍‌‌زدم توی یکی از این خانه‌های اعیانی ِمتروکه که بعداً مصادره شد ( مال ِطاغوتی‌ها ) قایم شده بودم و اخبار دیر به من می‌رسید . والّا زودتر خدمت‌تان عرض می‌کردم که فرزند ِبیست‌وچهارم ِمییج خانم ِسابقاً نواسلام هم دختری شد که بعدها گوزو صدایش می‌کردم . می‌گفتند میرزاتقی را که چند صباحی مشغول ِشوهریش بوده با شوخی‌هایش می‌رنجانده ( گوزو ) . عیب از مرتیکه بود . گوزو مثلاً ازش می‌پرسیده : « موسی کو تقی ؟ » این ناراحتی دارد ؟ خیلی‌ها یک وقتی یهودی بوده‌اند و بعدش نه ! قمری هر چه باشد از آدمیزاد جماعت هم خوشگل‌تر است هم خوش‌صداتر ! جسد ِمنحوسش که روی آب می‌خندید را توی دریاچۀ ارومیّه پیدا کردند ( جسد ِمیرزاتقی ) . جخد از همه جا قتلش را انداختند گردن ِگوزوی ما . من که بالاخره به نحو ِبسیار بسیار مبهمی حسّ پدری یا دست ِکم شوهری نسبت بهش داشتم رو به شصت‌وشش وکیل ِخبره انداختم که آخرسر یکی‌شان ( دختر ِمعمّر قذافی از قضا ) به نگاه ِاوّل شپش‌های ته ِجیب ِاین کمین‌الوزرا را شمرد و فی‌الفور فی‌سبیل‌الله به قول ِخودش ولی این تن بمیرد برای شهرت وکالتش را قبول کرد که طیّ محاکماتی که آمریکایی‌ها فیلمش را ساختند گوزوجان ِعزیز کاملاً تبرئه شد . معلوم شد قتلی اگر در کار بوده ، کار ِعروس ِتعریفی بوده . او هم که به لعنت ِخدا رفته ( عروس ِتعریفی ) ! می‌گفتند با صدای سوپرانو اشهدش را گفته بوده . خوب ، وقتی سلطان از پنجرۀ حمّام وارد ِقصر ِخودش بشود ، قاتل هم این‌طور مقتولی پیدا می‌کند دیگر ! همین الآن گفتند سلطان در حمّام رگ‌های مچش را گشوده .

 

« شنیدنی‌های جدید »

 

 خدمت‌تان عرض کنم که تا چهل روز دست ِنویسنده به قلم و از این چیزها نمی‌رفت و به وضوح می‌بینید که این قلم ، قلم ِدیگری‌ست ؛ از این قلم‌های نمک‌دان‌شکن و دست‌ندار . آن دست ِسلطان که با دست ِراست رگش را زد ، دیگر دست‌بشو نشد برایش . از دست دست کردن و دست بالای دست بسیار و از این بچّه‌بازی‌ها نمی‌خواهم بنویسد نویسنده برایتان . دست ِسنگین دیده یا شنیده‌اید ؟ چشم‌تان روز ِبد نبیند ( حالا چشم ؟ ) همین موسای ملعون آن‌وقت‌ها که تازه تقی شده بود و نومسلمان ِدوآتشه و بندۀ خانه‌زاد را که آن‌وقت‌ها جوانک معتادی بیش نبودم جای اپوزیسیون گرفته بود ، توی بازداشت چنان بلایی سرم آورد که درد ِتخم‌مرغ ِمانده از حکومت ِقبلی که به قول ِمحسن ِنام‌جو درد می‌کرد بدجور و هنوز هِی داشتم تحمّلش می‌کردم را به طرفةالعینی از یاد بردم . با آن دست ِسنگین و انگشترهای عقیق چنان زد بیخ ِگوشم که فکّم ترک برداشت و چپ‌شنوی گوشم هنوز مشکل دارد . گفت : « پدرسوختۀ مارکسیست ِلیبرال ِمنافق ِسلطنت‌طلب ِغریب‌موس‌ده ، ای جاسوس ِکاگ‌ب و سیا و موساد و اینتلیجنت‌سرویس ( با صدای آیتالله حسنی بخوانید ) ای ناموس‌کونی ِخائن ِبه دین و مملکت ، تو تو اون دنیا جواب ِفاطمۀ زهرا رو چطور میخوای بدی ؟ » همین‌طور که خون و دندان از دهانم می‌ریخت عرض کردم : « من جواب ِتوی خارکسده رو نمی‌تونم بدم ، چه برسه فاطمه زهرا . » هر کار کرد نتوانست نترکد از خنده ( خوشش آمده بود ) . شنیده‌اید می‌گویند طرف از کون شانس آورده ؟ مستحضر هستید که بنده از آن‌جا شانسی نداشته‌ام ! اصولاً جز زبان سرمایه‌ای نداشته‌ام . به یاد ِایّام ِهم‌میرزاقاسمی‌خور بودنمان داد کمی اذیتم کنند و ولم کرد . بعدها که روزگار به یکی‌مان وفا کرد و به او نه ، باز هم هم‌میرزاقاسمی ِهم شدیم و تا مردنش هم با خیال ِراحت صدایش می‌کردم « یارومرتیکه‌ای » . به قول ِشاعر « ما بودیم تو را تا دم ِمرگ مشایعت کردیم / که برگشتیم » یک شعر ِدیگر هم گفته بود . چی بود ؟ آها : « شب رازی‌ست / آن رازی‌ست / بود رازی‌ست / اشک ِآن شب لبخند ِعشقم بود » البتّه این بندۀ کمین‎الوزرا علی‌رغم ِاین که بیشتر چای می‌نوشم ، تحسین کنندۀ غذا و هنر ِآشپزی از دور و نزدیک هم هستم . شام ِآن شب را که جهت پاره‌ای از عوام‌فریبی‌ها شاهد ِعقد ِدو جوان ِکم‌بضاعت ( پس چندتا ؟ ) شده بودیم ، توی کاسه‌های متحّدالشّکل برایمان آوردند . البتّه تنها شکلی که می‌شد به کاسه‌ها نسبت داد با مسامحه را می‌توان در شباهت‌شان با چیزهای گرد مرتبط دانست . توی کاسه چیز ِکم‌رنگ ِبی‌بویی محکم به جداره‌ها ماسیده بود که تصمیم گرفتیم اسمش را آش بگذاریم ؛ از این غذاهایی که به محض ِخوردن ( جویدن نمی‌خواهند ) هنوز از گلو پایین نرفته ، بی مکث و استنکاف فرآیند گُه شدن را پی‌می‌گیرند . دوستان رغبت به خوردن نداشتند ، جور ِدوستان را کشیدم . خوبیّت نداشت بماند چیزی . خلاص که شدیم از دست ِفقرا ، توی کوچه پس‌کوچه‌های جنوب ِشهر گم شدیم ؛ نه مثل ِتوی فیلم‌ها و ترانه‌ها که با معده‌ی سنگین ِمن و روده‌های درهم‌پیچ ؛ مثل ِهمین معده و روده‌های نوشته شده . صبح ِصادق بود که دیگر طاقت نیاوردم و پشت ِتل ِماسه‌ها خود را راحت کردم . چشمانم که روشن شد ، راه پیدا شد . راه ، جادۀ مارپیچی بود که یک جاهایی نقطه‌چین می‌شد ، جاهایی سه‌نقطه و . . . و در نقاط و لحظه‌هایی دچار ِموقعیّت ِحلزونی می‌شد و در شگفت می‌آورد ما منظره‌بینان را . پرسیدم : « چیست نام ِاین چی ؟ » چیزی گفتند که نفهمیدم . پرسیدم : « اسم ِدیگر ندارد ؟ » گفتند : « چرا ؟ » گفتم : « برای نامیدن . » گفتند : « چرا » پرسیدم : « چیست پس ؟ » گفتند : « صراط ِمستقیم » گفتند صراط ِمستقیم . فرمودم : « همان مال‌هالنددرایو را که نفهمیدم ترجیح می‌دهم . » بیشتر ِدوستان کم‌گو بودند و بسیار پاسخ می‌دادند . یعنی حتّی اگر به منظره نگاه می‌کردند ، به منظره پاسخ می‌دادند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:30  توسط نیما صفار  | 

 / سلطان داشت از بازار ِنعل‌بندان به بازار ِسرشور می‌پیچید که سر از بازار ِکویتی‌ها درآورد . سایه به سایه دنبالش بودم در این چند مکان و زمان . فست که می‌شد فست می‌شدم ، اسلو که می‌شد ، اسلو . گاهی هم سوپرایمپوزمون جور می‌شد : « نمیای بریم تئاتر ؟ » رخ به رخ شده بودیم . رفتیم . شبیه تماشاخانه‌های پاکستانی بود . روی سنش گروهی ازبک نمایشی شرقی را اجرا می‌کردند . آمدند روی سن و زندگی ِراحت ِخان‌زادۀ نوجوان و اوّلین جرقّه‌های بلوغ و عشقش را حین ِنگرانی ِبزرگ‌ترها که می‌آیند و می‌روند نشان‌مان دادند . ما می‌دانستیم امّا خان‌زاده نمی‌دانست نگرانی از چیست تا انقلابی‌ها خانه را گرفتند . در پردۀ دوّم بازیگر ِنقش ِخان‌زاده که نقش ِجوانی‌هایش را بازی می‌کند را با پوشش ِمتّحدالشّکل ، پشت به پیش ِخودش کرده ( در معنا ) می‌بینیم که بالاخره پیش‌نهادش را به روحانی ِمیان‌سالی که سردستۀ انقلابیون ِآن ناحیه هم هست می‌دهد و می‌گوید می‌تواند کلّی از جنایات ِخان‌ها را افشا کند . حین ِصحبت‌های راست و دروغ قاطیش عوامل ِاجرا یواش یواش صحنه را دو نیم کردند و موازات ِدو ماجرا بقیۀ ندید بدیدهای تماشاچی و سلطان را به شوق آورد . انگار شقّ‌القمر دیده‌اند ! پردۀ دوّم کوتاه بود ، امّا سوّمی خود نمایش مستقلی‌ست از مظالم ِاهل ِثروت و ملّاکین . توی چهارمی پیرمردی را در نشیمن ِخانه‌ای مجلّل و اشرافی روی مبلی که جایی در دیالوگ می‌گوید شرابه‌های سرخ از آن آویخته ( مبل و رب‌دوشامبر ِپیرمرده هم بیشتر سرخابی‌اند ) نشسته و حین ِمصاحبه‌اش با خبرنگار ِسوسول-حزب‌اللهی جوان می‌بینیم و می‌فهمیم کارگردان و تهیّه کنندۀ مطرح و بفروش ِتئاتر و سینماست و رمز ِموفّقیتش را بریدن از طبقۀ منحطش می‌داند و نمایش که تمام شد ، سلطان که مانده بود با دست‌هایش اشک ِچشمش را پاک از صورت کند یا کف بزند ، گفت : « ول کن اپوزیسیون مپوزیسیونو . بریم دنبال تیارت . » پیش‌تر تئاتر می‌گفت . خواب‌آور داشت اثر می‌کرد . دادم بیایند ببرندش .

 

                            ( قبل )

 

 حتّی یک بار قبلۀ عالم زدند تو کار ِعرفان . این من ِبندۀ کمین‌الوزرا به دلیلی مربوط به بعد ِاین رمان و قبل ِخود البتّه نسبت به این بلیّه مصونیت داشت . البتّه عرفان ِسلطان هم که آن دوره دوست داشت بیشتر سلطان‌زاده بنامیمش مثل ِچیزهای دیگرش نارسیستیک بود . در عین عرفان و بی‌قراری جایزۀ ملّی گذاشته بود برای شباهت . گفته بود و داده بود بنویسند و ممهور کرده بود پایش را ( پای چپ ) که حاضر است نصف ِثروتش را به کسی ببخشد که شبیه ِخودش باشد ولی خوش‌تیپ‌تر از خودش . بدیهی‌ست که این مسابقه در تمام ِاین سال‌ها برنده‌ای نداشته و تنها حسن و قبحش شبیه شدن ِکم و بیش ِخود ِسلطان به همه بوده است . این وسط البتّه نمی‌توان نادیده گرفت نقش ِآدمیزادجماعت را . توی فیلم ِاساطیری و افسانه‌ای وارد ِجایی می‌شدند که طبق ِاخبار ِواثقه هیولا یا موجودات ِخاصّی داشت . این از اوّلین تجربه‌های فیلم‌بینی ِسلطان و این بندۀ کم‌ترین بود . البتّه یکی دوتا هیولای درِپیت هم برای خالی نبودن ِعریضه داریم که یا درمی‌روند یا درنمی‌روند که به قتل برسند / ولی در واقع یکی از همان هشت زن و مرد است که نمی‌دانسته اگر به این مکان ِخاص بیاید همان هیولای معهود خواهد شد ( بقیه هم نمی‌دانستند ) و آخرش آدم‌های خوب عاقبت به خیر می‌شوند و هیولا دوباره آدم ( جسارتاً من تا آخرش هم نفهمیدم وقتی هیولا بوده یادش بوده آدم بوده قبلاً یا وقت ِآدمی یاد از هیولایی می‌آورد ) سلطان کلّی مجذوب ِپیام‌های فلسفی ِکار شده بود . این بندۀ کمین‌الوزرا همین‌طور که حضرت‌شان را نگاه می‌نمودم ، مشغول به کلافگی ِمعمول هم می‌شدم از آخر و عاقبت ِاین‌یکی خل‌بازی که الحمدالله رفع شد . بعد از عرفان زد به تشرّع و بعدها خواهید دید که در تمام ِمستراح‌های عمارت ِسلطانی و عمارات ِمربوطه دوربین ِمخفی می‌دهد بگذارند برای شناسایی ِسرپاشاش‌ها – البتّه بعید می‌دانم القائات یا بیشتر ِدرمان ِیبوثت این میان بی تأثیر بوده باشد – در همان قضیّۀ یک پا بیل‌بورد شدن ِمستراح‌ها ( این‌جا همه چیز مسبوق به سابقه‌ست ) که زمان ِسلطان بابا و هنوز ازمنۀ قدیم هم رسم بود ، چه صحنه‌ها که دیده نشد ! فقط قضای حاجت ؟ نُچ ! نُچ نُچ !

 یک بار که نشسته بودیم به تماشا و چِرِک چِرِک سمشکۀ شمشیری می‌شکستیم ، نشسته بود و نگاه به تلویزیون می‌کرد ( فیلم ِسوپر می‌دید ) . توی فیلمی که نوجوان ِتوی فیلم می‌دید و ما خوب نمی‌دیدیم ، زنیکه هِی می‌گفت : «GOD  GOD  » که به قول ِجوانان ِتین‌ایج ِامروزی از مقدّمات ِاورگاسم است ظاهراً که متعاقبش مردانه‌ترین صدایی که به عمرتان شنیده‌اید در پاسخش درآمد : «YES  YES  » و صحنه به مرور سفید ( فیدآوت به نور ِسفید ) و صفحۀ تلویزیون سفید شد . پسر ِتلویزیون‌نگاه‌کن با اتاقش سفید شد . ما هم سفید و در نور شدیم . عرق ِسفید از منافذ ِریزمان می‌چکید و به قول ِاسلام‌پور جمعه را در سفید کردیم حتّی در یک‌شنبۀ فرنگی‌ها که نشسته بودیم تا میرغضب ِسلطان‌بابا بیاید یقۀ این حقیر ِکمین‌الوزرا را بگیرد و با اردنگی به ماتحت ببرد از محفل ِمجرّدی ِفیلم‌بینی و عرفان با پس‌گردنی بیاورد خدمت ِسلطان‌بابا که در غضب و اسف است از گم‌راهی و از راه به در شدن ِآن پسر ( ولیعهدش ) و با این که می‌داند این حقیر ِکمین‌الوزرا ذرّه‌ای استعداد ِعرفان ندارد و نمی‌داند فوق ِخلاف ِجنسی ِبنده این بوده که سالی سه بار خواب می‌دیدم که نشسته‌ام تنها و می‌خواهم فیلم ِسکسی نگاه کنم که هِی اغیار می‌آیند و ناچار می‌شوم کانال عوض کنم و حیرتا که توی آن کانال هم می‌خواهند فیلم ِسکسی نشان بدهند و آخرسرش هم آن‌طور که باید و شاید آن چیزهایی را که دوست دارم ببینم ، نمی‌دیدم ، باز نمی‌دانم تحت ِچه القائاتی بنده را کتک‌خور ِمقام ِولایتعهدی قرار دادند و بعد از این که فلکم کردند و محتلم شدم ، بردندم به تبعید . فکر کردم تبعیدم می‌کنند به یکی از این صحراهای عربی ؛ امّا به بیابانی تبعیدم کردند که بیشتر شباهت به ماه می‌برد و در دورنما سینمایی می‌شد و البتّه چنان به سرعت شکمم به قار و قور افتاد که مجال به ستایش ِاین زیبایی نماند و بعد ِمختصری حلّ مسأله در شکم به مرور منظره عادی شود . باز هزار بار شکر ِایزد ِمتعال که مار و عقربی ریخته بود در سوراخ‌سنبه‌های بیابان که رویم به دیوار بکشم و بخورم و شب و روز بگذرانم به ذکر و شکر تا فرجی بلکه شود . کم نگذشت زمان که نوری از خاور آمد آن غروب و البتّه ماشین‌های‌شان بیشتر بلیزر و رنجزرور و از این چیزهایی بود که چندتا بچّه میلیاردر ِعشق ِعرفان ِسرخ‌پوستی برانندشان و بیایند آنجا که من وبال‌شان شدم . خوش‌شان می‌آمد از شرقی‌بازی‌هایی که برای‌شان درمی‌آوردم ؛ کمی رندی در کلام و کمی رمز در حرکات و نگاه و البتّه مقادیر معتنابهی « تخممم نیستین » ( باژگونه نمایاندن ِبی‌نقص و کامل ِماوقع ) . حتّی یکی‌شان خاطرخواهم شد که اهل ِاین‌یکی نبودم . البتّه او هم چون توی عرفان و ریاضت و از این چیزها بود ، زیاد گیر نمی‌داد و رضایت می‌داد به گره زدن تارهای بور ِریشش به انگشتان ِپای من ، آن هم فقط سه بار از درازکشیدن‌های‌مان کنار ِآتش . دهانش که گرم می‌شد می‌گفت : « به قول ِشاعر ِهم‌وطن ِشما گره زدم تارهایی برای این که آواز بخوانی . » می‌گفت نامش بهرام ِاردبیلی‌ست ( شاعر را می‌گفت ) نام ِخودش از این نام‌های تک‌هجایی ِفرنگی بود . می‌پرسید چرا نمی‌شناسمش ( شاعر را )  . می‌دانستم نویسنده شاعر را می‌شناسد و همین روزهایی که بیشتر شب‌هایش می‌نویسد نزدیکی‌های سال‌مرگش هم هست ( سال‌مرگ ِشاعر ) امّا چون نمی‌شناختم ، گفتم : « تنها اردبیلی‌یی که می‌شناسم حسین ِرضازاده‌ست که بعدنا قوی‌ترین مرد ِدنیا می‌شه ( اون‌یکیا رو از قصد نگفتم ) » فضا فضای عضله و پولاد نبود ؛ احساس و غذای حاضری بود . توی آن چند ماه کنسروی نماند که نخورده باشم تا این که غضب ِسلطان‌بابا ( بابای . . . ) فروکش کرد که برگشتم ایران اینا !

 خرگوش در زمینۀ هویج :
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:48  توسط نیما صفار  |